![]() |
|
![]() |
سلام دختر نازم...
دیروز پنجشنبه سيزده بهمن اولين روز جشنواره بود كه با هم رفتیم و فيلم زندگي خصوصي رو ديدیم! فيلم كه تموم شد به بابا گفتی بابا تموم شد خيلي قشنگ بود... حالا بريم!
چهارشنبه صبح ساعت نه و نیم اینا بود که بهم زنگ زدن تا برم یه شرکت برای مصاحبه! که بهش گفتم امروز نمیتونم و شنبه میام. اونا هم گفتن که باهام تماس میگیرن. امیدوارم که جای خوبی باشه. عزیز و عمو و زن عمو هم ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که اومدن خونمون تا عزیز بره دکتر و تزریقشو انجام بده. بابایی خیلی دیر اومد تا ساعت سه و نیم صبح سر کار بود و اصلا ندیدیمش. صبح هم وقتی بیدار شدیم عزیز اینا رفته بودن. بابا هم سریع آماده شد و رفت که بره سرکار! آخه خیلی کار داشت.
سه شنبه يازدهم من رفتم داروهاي عزیزو گرفتم و واكسنمو زدم. تو هم پیش مامان پروین بودی و خیلی خانوم بودی و اصلا مامان پروین ازت گله نکرد. آفرین دخترم خانوم باش تا اگه کاری برای من جور شد بدون استرس و نگرانی برای تو مشغول بشم، انشاءالله!
دوشنبه دهم خونه مامان پروین بودیم، یه ساعت سه خاله پری زنگ زد که مامان بزرگ من حالش بد شده و بردنش بیمارستان باید بستری بشه، من هم دفترچه بیمه اش رو بردم و تو پیش مامان پروین بودی. ایشاءالله که هر چه زودتر خوب بشه.
امروز هم بابا باید بعدازظهر بره سینما! بعدازظهر هم واسه خاله ریحانه خواستگار میاد! من هم میخوام اونجا باشم. به همین خاطر شاید بریم سینما و شاید نریم. ببینیم مهمونا کی میان و کی میرن. خوب دختر نازم این ده روز جشنواره رو بهمون سخت میگذره چون بابا شبا دیر میاد خونه. شاید بعضی شبا هم من و تو بریم پیش بابایی و فیلم ببینیم.
دوست دارم خوشگلم، میبوسمت
بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
سلام خوشگل مامان!
امروز شنبه است و هشتم بهمن! پنجشنبه بود صبح بعد از يه خواب خوب و طولاني و خوردن يه صبحانه مفصل يه دفعه بدون هيچ آمادگي تصميم گرفتيم بريم مسافرت! اونم كجا! يه جاي سرد! تو دل كوير! از ترس اينكه خدايي نكرده تو سرما بخوري دل دل ميكردم كه با بابا تصميم گرفتيم واسه تنوع هم شده بريم يه جايي كه مملو از سكوت باشه و به آرامش برسيم. سريع وسايلمونو جمع كرديم و رفتیم دنبال بابا بزرگ من و بعدش راهي شديم تو هم دختر خوبي بودي و توي راه اذيت نكردي. وقتي رسيديم احمد آباد ساعت تقريبا چهار و نيم بعدازظهر بود.
خلاصه جمعه هم اونجا بوديم تا ساعت سه بعدازظهر كه راه افتاديم به سمت تهران. اينقدر آرامش و سكوت احمد آباد زياد بود كه اون يك روز برامون چند روز گذشت. همگی از اینکه دو روز آخر هفته رو تهران نبودیم خیلی راضی بودیم و امروز هم چون هنوز وسایل سفر رو جابه جا نکرده بودم موندیم خونه تا یه کم جا به جا بشیم و فردا بریم خونه مامان پروین.
خیلی دوست دارم و با خانومی هات کیف میکنم.

بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
سلام عشق مامان!
قربونت برم كه سي ماهه زندگي من و بابا رو شيرين تر كردي. تولد سي ماهگيت مبارك دخترم... ميبوسمت هزار بار و برات آرزوي سلامتي و شادي و خوشبختي ميكنم. روز پنجشنبه صبح از خواب كه بيدار شدي سرفه ميكردي با بابايي برديمت دكتر و از اونجا هم رفتم موسسه رسانه هاي تصويري و برات هفت هشت تا سي دي كارتن خريدم. بعدش هم رفتيم مجتمع تجاري بوستان و برات گوشواره طلا خريدم. آخه گوشواره اي كه دكتر به گوشت كرد خيلي اذيتت ميكنه و پشت گوشت يه كمي قرمز شده به همين خاطر زودتر تصميم گرفتم برات گوشواره بگيرم تا ديگه شبا راحت بخوابي. خيلي خوشگل و ساده است. مباركت باشه عسلم. ديگه خانوم خانوم شدي. تازه ميگي النگوم كوش ميخوام دستم كنم! حرفاي جالبي ميزني خانوم خانوما!
خوشگل مامان شنبه اول بهمن بود و روز تولد بابا حسن. از صبح رفتيم اونجا البته يه برف حسابي هم اومده بود. از خواب كه بيدار شدي تعجب كردي ديدي همه جا سفيد شده. رفتيم خونه مامان پروين تا كمكش كنيم واسه نذري بيست و هشتم صفر. آخه مامان پروين ميخواست آش شله قلمكار بپزه و بعد از اذان مغرب بيست و هفتم صفر بار ميذارن تا سحر بيست و هشتم صفر پخش كنن! بعداز ظهر ديگه همه كارا تموم شده بود و من خيلي خسته بودم. خداروشكر نذري مامان پروين خيلي خوشمزه بود و صبح پخش كرديم و بعد از كمي جمع و جور كردن اومديم خونه من هم خيلي خسته بودم و خوابيدم! تو هم پيش بابايي بودي و ناهار خوردي بعدش اومدي پيشم خوابيدي.
الان داري تلويزيون نگاه ميكني و با سي دي هات ور ميري. دوست دارم عاشقتم خيلي زياد...
بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
سلام خوشگلم!
ديروز يعني سه شنبه بيست و هفتم دي ماه از صبح با بابا رفتيم خونه مامان پروين. اونجا تنها بودي و تقريبا حوصله ات سر رفته بود همش ميگفتي بهار كوش؟ بهت گفتم بهار مهد كودكه مامان پروين ميره مياردش. وقتي بهار اومد كلي باهاش بازي كردي. از روزي كه رفته بوديم بابلسر و تو بچه ها رو اونجا ديدي كه گوشواره دارن همش ميگفتي كه منم گوشواره ميخوام! من و بابايي هم كه ديديم ديگه خودت دوست داري گوشواره داشته باشي توافق كرديم كه ببريم گوشتو سوراخ كنيم.
منتظر بابا شدم كه بياد ولي كارش طول كشيد و نشد كه همراهمون باشه به خاطر همين با خاله ريحانه رفتيم اون هم سوراخ گوشش بسته شده بود و ميخواست كه دوباره گوششو سوراخ كنه. اول خاله ريحانه نشست و گوششو سوراخ كرد من هم بهش سفارش كردم كه اصلا آي و واي نكن كه سارا نترسه. اما تو خيلي ترسيدي و اصلا نميذاشتي دكتر به گوشت دست بزنه. خلاصه با كلي گريه و جيغ و اينا گوشتو سوراخ كرديم و اومديم خونه مامان پروين وقتي بابا اومد رفتي دم در و گريه كردي و گفتي كه گوش درد! بابا هم تعجب كرده بود و ميگفت شايد گوشش درد ميكنه گفتم نه درد نميكنه داره خودشو لوس ميكنه تو هم نازشو بكش يه كم كه باهات حرف زد و قربون صدقه ات رفت آروم شدي و موقع برگشتن به خونه تو ماشين خوابت برد. مباركت باشه دختر قشنگم
صبح هم از خواب بيدار شدي هي نق ميزني من هم از گوشت عكس انداختم و بهت نشون دادم تو هم خوشت اومد و كلي ذوق كردي. الان ديگه نميگي درد داره و بهونه نميگيري دختر نازم. هر كسي هم زنگ ميزنه ميدويي گوشي رو برميداري بهش ميگي كه گوشتو سوراخ كردي و گوشواره داري!
دوست دارم نفس خانوم...
بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
سلام به بازيگوش ترين دختر اين خونه! يه كم سرماخوردگيت بهتر شده اما حرف گوش نميدي ديگه. هر چي به عزيز ميگفتم كه هر چي سارا خانوم ميگه انجام نده ميگفت كه دلم نمياد! همين كارش باعث شده كه بهونه گير بشي و اصلا حرف گوش ندي. اگه هم كاري بخواي و من انجام ندم بيخودي نق ميزني و ميگي مامان بد! نميدونم بايد چيكار كنم؟! بيست و دوم ساعت يازده و نيم ظهر با عزيز راه افتاديم به سمت بابلسر. ساعت چهار بعدازظهر رسيديم خونه عمو محسن تو مهموني شام دور هم جمع بوديم و تو حسابي بازي كردي با بچه ها. هر از گاهي هم حرف گوش نميكردي كه فكر ميكنم به خاطر اين بود كه مدتها بود تو اين همه شلوغي و سروصدا نبودي. شب خيلي خسته شدي اما تا من نخوابيدم تو هم نخوابيدي. صبح بيدار شدي و صبحانه خوردي و با بابا رفتي بيرون. وقتي داشتم لباساتو تنت ميكردم ميگفتي كه بابا منو بغل كنه من خسته ام! بهت گفتم نه خودت بايد راه بري. بابا نميتونه تو رو بغل كنه خسته ميشه؟ ميگفتي نه بابا خوابيده خسته نيست منو بغل كنه! كلي از اين حرفت خنديديم. بابا برده بودت باغ وحش بابلسر. اونجا حيوونا رو ديده بودي شير و روباه و ميمون و ... بابا ميگه اونجا بوي باغ وحش تو رو اذيت ميكرده و بهش گفتي كه اينجا بو ميده بريم! بعدش كه از باغ وحش اومدي بيرون به بابا گفتي كه بريم دستامو بشورم! قربونت برم الهي خوشگلم اينقدر خانومي. خلاصه اينكه با بابا هم خيلي بهت خوش گذشته بود. جمعه شب يه سر رفتيم خونه عمه اينا كه نذري حليم ميپختن. بعدش واسه شام رفتيم خونه عمو احمد اينا و كلي با محمدجواد و اميرحسين بازي كردي. خيلي خوب باهاشون ارتباط برقرار كردي. با اينكه خيلي دير به دير ميبينيمشون و اين چهار ماه اخير هم نرفته بوديم بابلسر ولي تو خيلي خوب بودي. از خونه عمو كه اومديم بيرون از تو ماشين براشون بوس ميفرستادي و ميگفتي كه شما برين تو ما ميريم! به امير ميگفتي امير باي باي. من تو رو خيلي دوست. قربون دختر مهربونم بشم. شنبه صبح از خواب بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه وسايلمونو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ولي ساعت يك و نيم از بابلسر راه افتاديم و ساعت حدود هشت شب بود كه رسيديم خونه. جاده فيروزكوه برفي بود و به همين خاطر ترافيك داشت. وقتي برف ميومد از ماشين پياده شديم تا چند تا عكس بندازيم ولي تو دوست داشتي برف ميومد رو صورتت ميگفتي بابا بگو برف نياد! كلي منو و بابا از اين حرفت خنديديم. بابا بغلت كرد و من ازتون عكس انداختم. تو ماشين خوابيدي تا رسيديم خونه. خيلي خسته شديم و اومديم خونه هر سه خوابيديم!
بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
سلام سارا جونم!
خوشگل مامان بمیرم برات سرماخوردی و بینیت حسابی کیپ شده! عزیزم چقدر بهت گفتم سارا جون مواظب خودت باش! سارا پیش بهار نرو! سارا با بهار بازی نکن! مگه حرف گوش میدی. آخرش هم مریض شدی. بازم خداروشکر سریع بردمت دکتر وگرنه خدایی نکرده حالت بدتر و خراب تر میشد. این روزها که عزیز اینجاست و ما همش در رفت و آمدیم. تو هم حسابی خسته شدی. آخه جایی نمیریم و تقریبا بیشتر وقتمون رو تو خونه میگذرونیم.
دعا کن زودتر این روزها بگذره و ما هم خیالمون راحت بشه. بابا هم درگیر یه مراسمی بود که خداروشکر شنبه دهم دی ماه به خیر و خوشی برگزار شد. به احتمال زیاد هفته آینده پنجشنبه میریم خونه عمو محسن اینا. دوست دارم عشق مامان.
بابا دیشب به خاطر اینکه تو خیلی اصرار داشتی یه کیک خرید تا شمع بذاره توش و تو فوت کنی. همین که یه بار فوت کردی گفتی خب چاقو بده بخوریمش!
عزیز میگفت همین یه بارو میخواست فوت کنه؟ عسل مامان، من و بابایی عاشقتیم و خیلی دوست داریم. بوسس از اون صورت مثل ماهت
بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
سلام،
عزیزم روز شنبه بود که عمو اینا اومدن خونمون. خیلی عمو و زن عمو رو دوست داری هر وقت میان کلی باهاشون بازی میکنی. ایشاءالله که خدا بهشون یه نی نی سالم و صالح بده. دیروز که میخواستن برن همش میگفتی زن عمو تو باش نرو، یا میگفتی من میخوام بیام خونتون! خیلی زن عمو ذوق میکرد وقتی تو اینطوری حرف میزدی.
عمو وقتی کلوچه بهت داد اجازه دادی برن. همش به من میگفتی مامان من هم برم بابلس. به بابلسر میگی بابلس! خیلی خوشگل میگی. الان هم داری با عزیز نماز میخونی خوشگلم. خدا ازت قبول کنه ایشاالله.
دوست دارم نفس مامان عاشق همه درک و فهمتم. احساس مادرانه من روز به روز بیشتر و بیشتر میشه بهت. بهم میگی من میرم مهد تو خونه باش. میگم من هم میرم سرکار میام دنبالت با هم بیایم خونه. تو میگی نه! تو خونه باش تا من بیام. 
سارا ناز مامان،عشق مامان! دعا کن که کارهای بابا همگی درست پیش بره و از روند کارهاش راضی باشه. دعا کن واسه منم. تا به اونچه که دلم میخواد برسم. دوست دارم عسل مامان عاشق همه مهربونیهاتم که شبانه روز به قلبم نفوذ میکنه...
میبوسمت


بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
سلام به یدونه دختر مامان که همه زندگیمه...
سارا جونم یلدات مبارک خوشگلم
... انشاءالله که شادی های زندگیت مثل شب یلدا بلند باشه و هیچ وقت تموم نشه.
دیشب شب یلدا بود و من و تو از ظهر رفتیم خونه مامان پروین، شب هم همگی به جز خاله فرزانه اینا خونه مامان پروین بودیم، مامان بزرگ و بابابزرگ هم اونجا بودن و همگی دور هم بودیم. خیلی خوش گذشت اما خیلی هم من خسته شدم. آخه روز قبلش یعنی بیست و نهم آذرماه من و تو بابایی با هم صبح از خونه اومدیم بیرون تا بریم دنبال داروهای عزیز. من هم یه آزمایش خون کوچولو داشتم که دادم. بابا وقتی تو مرکز بهداشت دنبال کارهای عزیز بود خیلی وقت نداشت که بتونه همه کارها رو انجام بده، به همین خاطر من و تو با هم رفتیم دنبال کارهای عزیز. بابا گفت خسته میشین و سارا هم اذیت میشه ولی خوب من گفتم که هر چی زودتر انجامش بدیم بهتره. به همین خاطر با هم چهار بار رفتیم داروخانه سیزده آبان و برگشتیم. خسته شدیم حسابی و تو هم خیلی خیلی خانومی کردی دخترم. ازت به خاطر همه خانومی هات ممنونم. انگار که مامان رو درک میکردی و میدونستی که این کارو انجام بدم بخشی از نگرانیم کم میشه. خلاصه از ٧ صبح که بیرون بودیم ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که رسیدیم خونه ولی خداروشکر تونستیم که کارها رو انجام بدیم و همه داروها رو بگیریم. اینقدر خسته شدیم که وقتی بابا شب اومد خونه به چشمای من نگاه کرد گفت که تو از من خسته تری!؟ به همین خاطر گفتم پس سریع شام بخوریم که من دیگه نمیتونم بیدار بمونم. تو هم از بس منتظر بابا بودی و نیومد ساعت هشت و نیم خوابت برد. بابا به من لقب همسر قهرمان داده! میگه این کاری که تو کردی و من تو چهار روز باید انجام میدادم ولی تو در عرض چند ساعت پیگیری و رفت و آمد انجامش دادی. خلاصه اینکه به لطف خدا انجام شد و خیالمون راحت شد.
شب یلدا هم که چهارشنبه بود اینقدر خسته بودیم که ساعت یازده شب خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. جای خاله فرزانه اینا خیلی خالی بود.
امروز هم خونه هستیم پنجشنبه است و حسابی خسته ایم. روز جمعه هم قراره برای خاله ریحانه خواستگار بیاد. من که قصد ندارم تو مراسم باشم. چون جلسه اوله و آشنایی اولیه است... تا ببینیم بعدا چی میشه. ایشاءالله که هر چی خیره براش پیش بیاد...
بازدید : 10 مرتبه | موضوع :
سلام نفس مامان،
الحمدالله که خوب و سرحال هستی خوشگلم. امروز یک شنبه است این روزها خیلی فکرم درگیره، بابا حسین هم حسابی سرش شلوغه و درگیره کارهای جدیده.
روز جمعه سه تایی با هم رفتیم دیدن کسری جون که تازه دنیا اومده. تو هم کیف و دفتر نقاشی و ماشینهاتو آورده بودی. خیلی بهشون علاقه داری و به غیر از من و بابایی به کسی نمیدیشون. اما اینقدر به کسری علاقه مند شده بودی که تک تک ماشین هاتو که دوازده تایی میشه دادی به کسری تا باهاشون بازی کنه. کسری هم که تازه دو سه روزهش بود و خوابیده بود همش بهش میگفتی نی نی پاشو بازی. دیگه میترا جونو و محمدرضا و خاله اینا از این کارا و رفتار تو با کسری به وجد اومده بودند. خوششون میومد که تو میخوای با کسری بازی کنی. بعد از اینکه یک ساعت اونجا بودیم راه افتادیم رفتیم خونه خاله افسانه شام اونجا بودیم. اونجا هم با علی جون بازی کردی و حسابی سرت گرم بود. وقتی شام خوردیم دیگه دیر شده بود و با بابایی راه افتادیم به سمت خونه تا صبح بتونیم زود بیدار شیم و بابا به کاراش برسه. تو هم تو ماشین خوابت برد.
دیروز هم که شنبه بود،خیلی دوست داشتم میموندیم خونه. ولی خوب کار داشتیم و بابا هم نمیرسید همه رو انجام بده. به همین خاطر صبح با باباحسین راه افتادیم به سمت خونه مامان پروین. بابا رفت سرکار و من و تو با هم آماده شدیم و رفتیم بانک تا به کارهای عقب مونده برسیم. دختر خوبی بودی و تقریبا اذیتم نکردی و تونستم به کارهام برسم. بعدش با هم رفتیم خونه مامان پروین. شب هم باباحسین اومد دنبالمون و برگشتیم خونه. امروز خونه هستیم تا به کارامون برسیم، آخه من فردا فقط دکتر دارم. باید برم آزمایشم رو بگیرم و به دکتر نشون بدم. به احتمال زیاد تو رو میذارم خونه مامان پروین چون وقت دکترم بعدازظهره و تو میتونی با بهار بمونی پیش مامان پروین.
دختر نازم خیلی دوست دارم حرفای جدید و قشنگی یاد گرفتی.
چند روز پیش بهت گفتم سارا بیا اینجارو جارو کن میگی من خستم مامان! وقتی این حرفو ازت شنیدم اینقدر ذوق کردم که نگو خیلی قشنگ گفتی من خستم، واضح و دوست داشتنی. بیشتر عاشقت میشم با این حرفات...
وقتی خونه مامان پروین هستیم و شب بابا میاد دنبالمون آماده رفتن که میشیم میری به همه دست میدی و بوسشون میکنی بعد میگی خونه مانم بیا! این حرفو به خاله ریحانه خیلی میزنی. خاله ریحانه هم ذوق میکنه و میاد بغلت میکنه و میبوستت میگه باشه عزیزم میام خونتون و تو دوباره تکرار میکنی که خونه مانم بیا. جالبه که ما هم رو میگی مانم! این حرفت خیلی جذابه و خاله ریحانه ذوق میکنه وقتی اینطوری میگی.
وقتی من میشینم روی مبل و تو میخوای روی همون مبل بشینی به من میگی بشین زمین مامان اینجا جای منه! منم میگه نه مامان جای منه تو برو یه جای دیگه بشین. میگی نه تو برو.
وقتی پیش بهار هستی یا بابا از سرکار میاد میری پیشش و بوسش میکنی و میگی بیا بازی! اگه هم کسی بهت توجه نکنه صد بار تکرار میکنی تا بیان باهات بازی کنن.
وقتی بیرون هستیم و با بابا حرف از اینکه خونه غذا داریم یا نه میکنم تو هم میگی بابا دَدَ غذا بخوریم! من و بابا با تعجب بهت نگاه میکنیم و میگیم دَدَ! نه خونه غذا داریم غذای بیرون هم خوب نیست مامان گاهی اوقات میایم بیرون غذا میخوریم. تو میگی نه کباب بخوریم! دیگه من و بابا از این شیرین زبونی تو خنده به لبامون میشینه. البته همیشه هم به خواسته ات توجه نمیکنیم تا مبادا عادت کنی. به همین خاطر دو هفته یه بار شاید بریم رستوران و غذای بیرون رو بخوریم و تا اونجا که بتونیم غذای سالم و سنتی میخوریم نه فست فود.
عکسای آتلیه ات رو به هر کسی نشون میدیم اول خودت ذوق میکنی و یه بار دیگه نگاه میکنی و بعد چندین بار پشت سر هم میگی این عکس منه! منم من! خیلی قشنگ حرف میزنی و منو عاشق خودت میکنی.
نماز میخونی و دعا میکنی. کتاب مفاتیح یا قرآن بر میداری و شروع میکنی به لب زدن و بعدش هم میبندیش و میبوسیش میذاری روی میز. عاشقتم دختر با ایمانم... خدا پشت و پناهت باشه عسلم.
دوست دارم دختر نازنیم. برات بهترین آرزوها رو دارم...
بازدید : 10 مرتبه | موضوع :
عسل مامان سلام
الان داري بازي ميكني و يه ريز حرف ميزني!
روز پنجشنبه كه باباحسن مامان پروين رو برد بيمارستان رسول اكرم مامان پروين بلافاصله بستري شد و رفت براي عمل آنژيوگرافي. خداروشكر با موفقيت انجام شد و دكترش هم راضي بود. باباحسن كه پيشش بود ميگفت كه بعد از عمل خيلي حالش بهتر شده بود و راحت تر نفس ميكشيد. سردردش هم كاملا خوب شده بود. انگار كه رگ هاي قلبش بسته شده بوده. الهي من بميرم براش. اما خداروشكر از توجهات امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) به خير گذشت. خدايا از اين همه مهربوني ممنونم! مامان پروين صبح جمعه ساعت نه صبح ترخيص شد و اومد خونه. ما هم رفتيم اونجا و خاله هات همگي اونجا بودن، زن عموي من هم اومد و همگي دور هم بوديم. تا ظهر اونجا بوديم بعد عمو مهدي همه مون رو دعوت كرد به فرودگاه آزادي تا چند تا پرواز با هواپيماي تفريحي داشته باشيم. بابا حسين هم كه علاقه مند بود گفت حالا كه مامان خداروشكر ترخيص شده و خيالمون راحت شده بياين بريم. ما هم رفتيم و تو هم سوار هواپيما شدي خيلي خوشت اومده بود و همش تكرار ميكردي و ميخواستي دوباره سوار بشي. خداروشكر آخر تعطيلات به خير گذشت و همگي با خيال راحت راهي خونه هاشون شدن. الحمدالله...
الان هم كه روز سه شنبه است و بيست و دوم آذر ماه از صبح داريم خونه رو جمع و جور ميكنيم و الان با هم رفتيم حمام و اومديم كه محمدرضا پسر خاله پري اس ام اس داد كه بابا شده و كسري جون به دنيا اومده! خداروشكر، انشاءاله كه هر دوشون هم مادر و هم گل پسر صحيح و سالم باشن...
مامان پروين هم امروز رفته خونه مامان بزرگ تا هم آزمايش خوني كه دكتر براش نوشته بود رو انجام بده و هم اينكه خاله پري نيست پيش مامان بزرگ و بابابزرگ باشه. دعا كن دخترم مامان پروين هم زودتر حالش روبه راه بشه. خيلي نگرانشم. اميدوارم كه خدا همه مريضها رو شفا بده و مامان پروين و عزيز رو هم شفا بده.
فردا عزيز با عمو و زن عمو ميان كه دوره آخر شيمي درمانيش رو انجام بده. انشاءالله كه اين آخرين دوره باشه و ديگه نيازي نداشته باشه و خوب خوب بشه.
ساراي مامان خيلي خانوم شدي و حرفاي خيلي قشنگي ميزني. هر چي كه بخواي ميگي و خيلي خوشم مياد از حرف زدنت. وقتي مياي به من ميگي مامان دوست! يعني مامان دوست دارم كه ديگه من ضعف ميكنم وقتي مياي دستاتو ميندازي دور گردنم و منو ميبوسي پشت سرهم و بهم ميگي مامان دوست و بغلم ميكني قلبم ميخواد از سينه بياد بيرون. نفس من، همه زندگي من و بابايي عاشق همه شيطنت هاتو بازيگوشيهاتم! دوست دارم و هزارتا ميبوسمت!!!!
بازدید : 33 مرتبه | موضوع :


