بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم ... نفسم ... سارا
35
تاريخ : چهارشنبه 17 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دخترم...
خيلي خانوم شدي و خيلي فهميده و عاقل هستي... بهت افتخار ميكنم و مثل هميشه و هر روز خدا رو به خاطر داشتن تو شاكرم...
عسل مامان امروز هفدهم اسفنده و روز تولد خاله مريم... خاله مريم جون تولدت مبارك...
ديروز وقتي خاله رو خونه مامان پروين ديدي بهش گفتي كه تبلدت مبارك...
آفرين به دختر با احساس و مهربونم...
ديروز كمي خونه مامان پروين كمك كرديم تا بخشي از كارهاشون تموم بشه... اما بعدش من وقت دكتر داشتم و با هم رفتيم سمت مركز بهداشت... خيلي خسته شدم و چون كمي سرماخوردگي هم داشتم مزيد بر علت شد كه تحملم كم بشه... تو هم اصرار داشتي كه برات سي دي بخرم و ميگفتي كه قول ميدم دختر خوبي باشم... وقتي رسيديم نزديك خونه مامان پروين ميگفتي مامان سي دي بخر ديگه... من هم سي دي برات خريدم و خيلي خوشحال و سرحال رسيديم خونه مامان پروين...
دوست دارم نفس مامان و بابا... عاشقتم بدجور




بازدید : 8 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : شنبه 13 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام نفس خانوم... از وقتي فهميدي كه ميخوايم بريم بابلسر دقيقه اي يه بار ميگي كي ميريم بابلوس؟ چهارشنبه با هم رفتيم آرايشگاه خواستم موهاتو مرتب كنم نذاشتي... چون بابا هم دوست داره موهات بلند بشه اصرار نكردم ديگه. از آرايشگاه كه برگشتيم خونه رو جمع و جور كرديم وسايل سفر رو جمع كردم... شب كه بابا اومد بهش گفتي كي ميريم بابلوس اون هم ميخواست كه همون موقع راه بيافتيم اما چون خسته بود من مخالفت كردم و گفتم صبح راه ميافتيم. ساعت شش بود كه راه افتاديم و ساعت ده و نيم صبح رسيديم. صبحانه خورديم و ناهار رفتيم خونه عمه... برگشتيم خونه عزيز و كمي استراحت كرديم تو خوابيدي و وقتي بيدار شدي واسه رفتن به تالار آماده شديم. اونجا خيلي همه بهت توجه ميكردن و چون خيلي وقت بود نديده بودنت ميخواستن ببوسنت، اما تو نميذاشتي و همش غرغر ميكردي بهشون... شب كه عروسي تموم شد با همه خداحافظي كرديم و راهي تهران شديم خيلي خسته شديم... بابا هم خيلي خسته بود... اما خداروشكر صحيح و سالم رسيديم تهران. ديروز هم با مامان پروين صحبت كردم گفت كه دكتر گفته بابابزرگِ من بايد قلبش رو عمل كنه و چون ريسكش بالاست نميدونن بايد چيكار كنن، رضايت بدن كه عمل بشه يا نه؟ من هم پيشنهاد دادم كه استخاره كنن... خودم صبح امروز زنگ زدم جوابش رو بهشون گفتم و خداروشكر چون گفته بود كه فرجامي خوش داره و خوبه مامان با دكترش صحبت كرده و واسه عمل رضايت داده... هنوز از اتاق عمل بيرون نيومده... انشاءالله كه خير باشه و سلامتي كاملشون رو به دست بيارن... آمين يا رب العالمين...




بازدید : 9 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : شنبه 6 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دخترم،

پنجشنبه صبح بابایی ما رو برد خونه دوست من، خاله اکرم اونجا بودیم تا شش بعدازظهر و تو با پرنیا حسابی بازی کردی و گاهی هم بهونه میگرفتید... اینقدر خسته شدی که وقتی نشستیم تو ماشین خوابت برد.

صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم با بابا مشغول جا به جا کردن دکور اتاق تو شدیم. جای تخت کمدت رو عوض کردیم و چیدمان اتاق ها رو عوض کردیم خسته شدیم ولی در نهایت تو گفتی چقدر اتاقم قشنگ شده، چقدر کمدم تمیز شده! اینقدر کمدت رو به هم ریخته بودی که من دیگه حوصله تمیز کردنش رو نداشتم گفتم هر وقت جا به جا کردیمش مرتب و تمیزش میکنم، و تو هم متوجه این تمیزی و مرتب بودن شدی...

خداروشکر راضی بودی از این تغییر دکوراسیون و خوشت اومده بود...

دوست دارم نفس مامان...




بازدید : 22 مرتبه | موضوع :
32
تاريخ : دوشنبه 1 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام همه ی زندگی من و باباحسینقلب...

عشق مامان اول اسفند 1390 هم رسید، چقدر زود گذشتا! اول اسفند 1388 که واکسن شش ماهگیت رو زدم یادمه! چه کوچولو بودی! اما الان هزار ماشاءالله خانومی شدی واسه خودت...

سی و یک ماهه شدی دخترم... خدا بهت سلامتی و تندرستی بده... ماچ

هنوز سرماخوردگی داری... امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی. خودت هم خسته شدی از دارو خوردن. یه وقتایی میگی چقدر دارو بخورم! عزیزم خوب مواظب نیستی دیگه وقتی بهت میگم پیش بهار نرو، گوش نمیدی که اونم چون مهد میره بچه ها تو این فصل همش مریض هستن و ویروس منتقل میکنن! تو هم اینقدر میچسبی به بهار که سریع علائم سرماخوردگیتو بروز میدی و من مجبور میشم ببرمت دکتر... بازم خداروشکر که زود متوجه میشم و قبل از اینکه خیلی حالت بد بشه میبرمت دکتر.

امروز صبح من وقت آزمایش داشتم و با هم رفتیم مرکز بهداشت تو هم بردم دکتر همیشه تو مطب دکتر گریه میکنی و نمیذاری دکتر معاینه ات کنه، اما این بار قبل از اینکه دکترو ببینی بهت گفتم اگه دختر خوبی باشی و گریه نکنی میبرمت فروشگاه برات سی دی میخرم، تو هم اصلا گریه نکردی و خیلی خانوم بودی خانوم دکتر هم تعجب کرده بود که تو این دفعه اینقدر آروم و ساکت هستی. بعد از اینکه داروهات رو گرفتم رفتیم موسسه رسانه های تصویری و سه تا سی دی که دوست داشتی خریدی. یکشو من برات انتخاب کردم دوتای دیگه رو خودت برداشتی. بعدش گفتی بسه دیگه بریم... لبخند

از اونجا هم مستقیم اومدیم خونمون... چون حال خودم خیلی خوب نبود و نیاز به استراحت داشتم اومدیم خونه.

راستی یادم رفت بگم که دیروز سی بهمن هم قرار مصاحبه داشتم با مدیر مالی شرکت ... ساعت یه ربع به چهار اونجا بودم ساعت پنج و نیم خونه مامان پروین با کلی انرژی رفتم اونجا وقتی خیلی از برخورد خانم ... خوشم نیومد... دیگه در مورد کار کردن و سرکار رفتنم کاملا به خدا توکل کردم که اگه جای خوبی بود و به صلاح من جور بشه...

تو هم برای من دعا میکنی و میگی مامان تو بری سرکار من میرم مدرسه؟!

من و بابایی هم بهت میگیم هر وقت مامان رفت سرکار تو میری مدرسه ولی مدرسه ی تو اول با مهد شروع میشه بعدش که بزرگتر شدی میری مدرسه دخترم!

آفرین که اینقدر آینده نگر هستی و به فکر درس خوندنی... دوست دارم عشقم...




بازدید : 17 مرتبه | موضوع :
31
تاريخ : پنجشنبه 20 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام خوشگل خانوم،

بیست بهمن به سانس دوازده شب تالار شمس دعوت شده بودیم. چون که خیلی دیروقت بود من به بابا گفتم که سارا اذیت میشه من نمیام تو خودت برو، اما گفت که نه میخوام که با هم بریم. فیلمش ارزش اینو داره که اون وقت شب راهی سینما بشیم. گفتم مگه چه فیلمیه؟ گفت که فیلم هوگو که برنده گلدن گلاب شده تو تالار شمس نمایش سه بعدی داره! بیا بریم سارا هم میذاریم خونه مامان اینا!‌ من گفتم نه اونجا اگه بذاریمش ممکنه بیدار بشه و بدخواب بشه،‌ از طرفی اونارو هم اذیت میکنه. اگه ببریمش خیالم راحت تره. بابا که از جشنواره اومد دنبالم ساعت یازده و نیم شب بود من و تو هم آماده بودیم و سریع از خونه زدیم بیرون، ‌همین که نشستیم تو ماشین تو خوابت برد. من و بابا هم تا ساعت سه نصفه شب تو سینما بودیم. تمام وقت تو بغل بابایی خواب بودی، یه کم اذیت شدین هر دوتون اما اگه بیدار بودی و تماشا میکردی یه تجربه جدید به دست می آوردی.

من و بابایی که خیلی خوشمون اومد، فیلم خیلی قشنگی بود و ارزش اینو داشت که ساعت سه نصفه شب تو سینما باشیم. خیلی هم شلوغ بود...

این روزها بابا حسابی درگیر جشنواره فیلم فجره، خیلی کم میبینیمش و خیلی خسته است، همش سراغشو میگیری و دلتنگشی دخترم. یه وقتایی که دیگه حسابی بهونه میگیری،‌ بغض میکنی، دستاتو میبری بالا و میگی خدایا! بابای من زود بیاد خونه! بعدش هم یه صلوات میفرستی نفسم...

عاشق پاکی دلت و مهربونی قلبتم عشقم...

روزهای مادرانه ی من با تو روز به روز قشنگ و قشنگ تر میشه...

دوسِت دارم مهربون دخترم @};-

 




بازدید : 24 مرتبه | موضوع :
30
تاريخ : جمعه 14 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دختر نازم...
دیروز پنجشنبه سيزده بهمن اولين روز جشنواره بود كه با هم رفتیم و فيلم زندگي خصوصي رو ديدیم! فيلم كه تموم شد به بابا گفتی بابا تموم شد خيلي قشنگ بود... حالا بريم!
چهارشنبه صبح ساعت نه و نیم اینا بود که بهم زنگ زدن تا برم یه شرکت برای مصاحبه! که بهش گفتم امروز نمیتونم و شنبه میام. اونا هم گفتن که باهام تماس میگیرن. امیدوارم که جای خوبی باشه. عزیز و عمو و زن عمو هم ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که اومدن خونمون تا عزیز بره دکتر و تزریقشو انجام بده. بابایی خیلی دیر اومد تا ساعت سه و نیم صبح سر کار بود و اصلا ندیدیمش. صبح هم وقتی بیدار شدیم عزیز اینا رفته بودن. بابا هم سریع آماده شد و رفت که بره سرکار! آخه خیلی کار داشت.
سه شنبه يازدهم من رفتم داروهاي عزیزو گرفتم و واكسنمو زدم. تو هم پیش مامان پروین بودی و خیلی خانوم بودی و اصلا مامان پروین ازت گله نکرد. آفرین دخترم خانوم باش تا اگه کاری برای من جور شد بدون استرس و نگرانی برای تو مشغول بشم، انشاءالله!
دوشنبه دهم خونه مامان پروین بودیم، یه ساعت سه خاله پری زنگ زد که مامان بزرگ من حالش بد شده و بردنش بیمارستان باید بستری بشه، من هم دفترچه بیمه اش رو بردم و تو پیش مامان پروین بودی. ایشاءالله که هر چه زودتر خوب بشه.
امروز هم بابا باید بعدازظهر بره سینما! بعدازظهر هم واسه خاله ریحانه خواستگار میاد! من هم میخوام اونجا باشم. به همین خاطر شاید بریم سینما و شاید نریم. ببینیم مهمونا کی میان و کی میرن. خوب دختر نازم این ده روز جشنواره رو بهمون سخت میگذره چون بابا شبا دیر میاد خونه. شاید بعضی شبا هم من و تو بریم پیش بابایی و فیلم ببینیم.
دوست دارم خوشگلم، میبوسمت




بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : شنبه 8 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام خوشگل مامان!
امروز شنبه است و هشتم بهمن! پنجشنبه بود صبح بعد از يه خواب خوب و طولاني و خوردن يه صبحانه مفصل يه دفعه بدون هيچ آمادگي تصميم گرفتيم بريم مسافرت! اونم كجا! يه جاي سرد! تو دل كوير! از ترس اينكه خدايي نكرده تو سرما بخوري دل دل ميكردم كه با بابا تصميم گرفتيم واسه تنوع هم شده بريم يه جايي كه مملو از سكوت باشه و به آرامش برسيم. سريع وسايلمونو جمع كرديم و رفتیم دنبال بابا بزرگ من و بعدش راهي شديم تو هم دختر خوبي بودي و توي راه اذيت نكردي. وقتي رسيديم احمد آباد ساعت تقريبا چهار و نيم بعدازظهر بود.
خلاصه جمعه هم اونجا بوديم تا ساعت سه بعدازظهر كه راه افتاديم به سمت تهران. اينقدر آرامش و سكوت احمد آباد زياد بود كه اون يك روز برامون چند روز گذشت. همگی از اینکه دو روز آخر هفته رو تهران نبودیم خیلی راضی بودیم و امروز هم چون هنوز وسایل سفر رو جابه جا نکرده بودم موندیم خونه تا یه کم جا به جا بشیم و فردا بریم خونه مامان پروین.

خیلی دوست دارم و با خانومی هات کیف میکنم.قلبماچ




بازدید : 24 مرتبه | موضوع :
28
تاريخ : دوشنبه 3 / 11 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام عشق مامان!
قربونت برم كه سي ماهه زندگي من و بابا رو شيرين تر كردي. تولد سي ماهگيت مبارك دخترم... ميبوسمت هزار بار و برات آرزوي سلامتي و شادي و خوشبختي ميكنم. روز پنجشنبه صبح از خواب كه بيدار شدي سرفه ميكردي با بابايي برديمت دكتر و از اونجا هم رفتم موسسه رسانه هاي تصويري و برات هفت هشت تا سي دي كارتن خريدم. بعدش هم رفتيم مجتمع تجاري بوستان و برات گوشواره طلا خريدم. آخه گوشواره اي كه دكتر به گوشت كرد خيلي اذيتت ميكنه و پشت گوشت يه كمي قرمز شده به همين خاطر زودتر تصميم گرفتم برات گوشواره بگيرم تا ديگه شبا راحت بخوابي. خيلي خوشگل و ساده است. مباركت باشه عسلم. ديگه خانوم خانوم شدي. تازه ميگي النگوم كوش ميخوام دستم كنم! حرفاي جالبي ميزني خانوم خانوما!
خوشگل مامان شنبه اول بهمن بود و روز تولد بابا حسن. از صبح رفتيم اونجا البته يه برف حسابي هم اومده بود. از خواب كه بيدار شدي تعجب كردي ديدي همه جا سفيد شده. رفتيم خونه مامان پروين تا كمكش كنيم واسه نذري بيست و هشتم صفر. آخه مامان پروين ميخواست آش شله قلمكار بپزه و بعد از اذان مغرب بيست و هفتم صفر بار ميذارن تا سحر بيست و هشتم صفر پخش كنن! بعداز ظهر ديگه همه كارا تموم شده بود و من خيلي خسته بودم. خداروشكر نذري مامان پروين خيلي خوشمزه بود و صبح پخش كرديم و بعد از كمي جمع و جور كردن اومديم خونه من هم خيلي خسته بودم و خوابيدم! تو هم پيش بابايي بودي و ناهار خوردي بعدش اومدي پيشم خوابيدي.
الان داري تلويزيون نگاه ميكني و با سي دي هات ور ميري. دوست دارم عاشقتم خيلي زياد...




بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
27
تاريخ : چهارشنبه 28 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام خوشگلم!
ديروز يعني سه شنبه بيست و هفتم دي ماه از صبح با بابا رفتيم خونه مامان پروين. اونجا تنها بودي و تقريبا حوصله ات سر رفته بود همش ميگفتي بهار كوش؟ بهت گفتم بهار مهد كودكه مامان پروين ميره مياردش. وقتي بهار اومد كلي باهاش بازي كردي. از روزي كه رفته بوديم بابلسر و تو بچه ها رو اونجا ديدي كه گوشواره دارن همش ميگفتي كه منم گوشواره ميخوام! من و بابايي هم كه ديديم ديگه خودت دوست داري گوشواره داشته باشي توافق كرديم كه ببريم گوشتو سوراخ كنيم.
منتظر بابا شدم كه بياد ولي كارش طول كشيد و نشد كه همراهمون باشه به خاطر همين با خاله ريحانه رفتيم اون هم سوراخ گوشش بسته شده بود و ميخواست كه دوباره گوششو سوراخ كنه. اول خاله ريحانه نشست و گوششو سوراخ كرد من هم بهش سفارش كردم كه اصلا آي و واي نكن كه سارا نترسه. اما تو خيلي ترسيدي و اصلا نميذاشتي دكتر به گوشت دست بزنه. خلاصه با كلي گريه و جيغ و اينا گوشتو سوراخ كرديم و اومديم خونه مامان پروين وقتي بابا اومد رفتي دم در و گريه كردي و گفتي كه گوش درد! بابا هم تعجب كرده بود و ميگفت شايد گوشش درد ميكنه گفتم نه درد نميكنه داره خودشو لوس ميكنه تو هم نازشو بكش يه كم كه باهات حرف زد و قربون صدقه ات رفت آروم شدي و موقع برگشتن به خونه تو ماشين خوابت برد. مباركت باشه دختر قشنگم
صبح هم از خواب بيدار شدي هي نق ميزني من هم از گوشت عكس انداختم و بهت نشون دادم تو هم خوشت اومد و كلي ذوق كردي. الان ديگه نميگي درد داره و بهونه نميگيري دختر نازم. هر كسي هم زنگ ميزنه ميدويي گوشي رو برميداري بهش ميگي كه گوشتو سوراخ كردي و گوشواره داري!
دوست دارم نفس خانوم...




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
26
تاريخ : دوشنبه 26 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام به بازيگوش ترين دختر اين خونه! يه كم سرماخوردگيت بهتر شده اما حرف گوش نميدي ديگه. هر چي به عزيز ميگفتم كه هر چي سارا خانوم ميگه انجام نده ميگفت كه دلم نمياد! همين كارش باعث شده كه بهونه گير بشي و اصلا حرف گوش ندي. اگه هم كاري بخواي و من انجام ندم بيخودي نق ميزني و ميگي مامان بد! نميدونم بايد چيكار كنم؟! بيست و دوم ساعت يازده و نيم ظهر با عزيز راه افتاديم به سمت بابلسر. ساعت چهار بعدازظهر رسيديم خونه عمو محسن تو مهموني شام دور هم جمع بوديم و تو حسابي بازي كردي با بچه ها. هر از گاهي هم حرف گوش نميكردي كه فكر ميكنم به خاطر اين بود كه مدتها بود تو اين همه شلوغي و سروصدا نبودي. شب خيلي خسته شدي اما تا من نخوابيدم تو هم نخوابيدي. صبح بيدار شدي و صبحانه خوردي و با بابا رفتي بيرون. وقتي داشتم لباساتو تنت ميكردم ميگفتي كه بابا منو بغل كنه من خسته ام! بهت گفتم نه خودت بايد راه بري. بابا نميتونه تو رو بغل كنه خسته ميشه؟ ميگفتي نه بابا خوابيده خسته نيست منو بغل كنه! كلي از اين حرفت خنديديم. بابا برده بودت باغ وحش بابلسر. اونجا حيوونا رو ديده بودي شير و روباه و ميمون و ... بابا ميگه اونجا بوي باغ وحش تو رو اذيت ميكرده و بهش گفتي كه اينجا بو ميده بريم! بعدش كه از باغ وحش اومدي بيرون به بابا گفتي كه بريم دستامو بشورم! قربونت برم الهي خوشگلم اينقدر خانومي. خلاصه اينكه با بابا هم خيلي بهت خوش گذشته بود. جمعه شب يه سر رفتيم خونه عمه اينا كه نذري حليم ميپختن. بعدش واسه شام رفتيم خونه عمو احمد اينا و كلي با محمدجواد و اميرحسين بازي كردي. خيلي خوب باهاشون ارتباط برقرار كردي. با اينكه خيلي دير به دير ميبينيمشون و اين چهار ماه اخير هم نرفته بوديم بابلسر ولي تو خيلي خوب بودي. از خونه عمو كه اومديم بيرون از تو ماشين براشون بوس ميفرستادي و ميگفتي كه شما برين تو ما ميريم! به امير ميگفتي امير باي باي. من تو رو خيلي دوست. قربون دختر مهربونم بشم. شنبه صبح از خواب بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه وسايلمونو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ولي ساعت يك و نيم از بابلسر راه افتاديم و ساعت حدود هشت شب بود كه رسيديم خونه. جاده فيروزكوه برفي بود و به همين خاطر ترافيك داشت. وقتي برف ميومد از ماشين پياده شديم تا چند تا عكس بندازيم ولي تو دوست داشتي برف ميومد رو صورتت ميگفتي بابا بگو برف نياد! كلي منو و بابا از اين حرفت خنديديم. بابا بغلت كرد و من ازتون عكس انداختم. تو ماشين خوابيدي تا رسيديم خونه. خيلي خسته شديم و اومديم خونه هر سه خوابيديم!




بازدید : 13 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد