بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم ... نفسم ... سارا
دخترم ... نفسم ... سارا
45
تاريخ : دوشنبه 1 / 3 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام به دوردونه ی من!

عاشقتم که اینقدر خانومی و باهوشی و عزیز دلی...

امروز اول خرداد ٩١ و تو سی و چهار ماهت تموم شد... و این روزها مثل برق و باد میگذره و تو روز به روز بزرگتر و عاقلتر و فهیم تر میشی...

خیلی حرفای قشنگی میزنی... دیگه همه چیز و میفهمی و تو مسائلی که من و بابایی در موردش حرف میزنیم نظر میدی...

گاهی اوقات هم نقل قول های دیگران رو برای من یا بابایی تعریف میکنی که خاله یا عمو اینطوری گفتن!

با تلفن خیلی قشنگ حرف میزنی... بابایی وقتی زنگ میزنه خونه براش تعریف میکنی که چی شده و چه کارایی انجام دادیم... ازش میخوای که زود بیاد خونه... وقتی میاد بهش میگی میای با هم بازی کنیم... اینقدر دوست داره و عاشقته که اگه خسته هم باشه بازم باهات بازی میکنه!!!

راستی یاد گرفتی وقتی میریم حموم، خودتو میشوری و لیف میکنی... بعد به من میگی ببین خودم بلدم خودمو بشورم! آخ که چقدر تو ماهی... وقتی بغلت میکنم بهم ارامش میدی سارا جان!

دو تا کتاب جدید برات خریدم که خیلی دوسشون داری، بار اول که برات خوندم کاملا درک کردی که موضوع چیه... از فرداش وقتی میخوندم تو هم همراهم میخوندی و کاملا مفهوم رو میرسوندی..حتی وقتی زن عمو محسن هم اومده بود خونمون براش کتاب خوندی... فدات میشم دختر باهوشم... هزار ماشاءالله به تو... خدا خودش حافظ و نگهدارت باشه عزیزم...

میوه ی دل من! دختر قشنگم... عاشقتم و میبوسمت...




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : پنجشنبه 28 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سارا جونم! عشق مامان!

خیلی ممنون که تو این روزها که من غم از دست دادن مادربزرگ مهربونم رو به دوش میکشم باهام همدردی میکنی... مامان بزرگ بیستم اردیبهشت ماه بود که رفت پیش خدا... و تو میگی که مامان بزرگ دیگه دستش درد نمیکنه، دیگه خوبِ خوب شده گریه نکنید! براش دعا کنید و صلوات بفرستید! سارا عاشقتم! مامان بزرگ خیلی تو و اسم تو رو دوست داشت... ســارا

دوست دارم و به داشتنت افتخار میکنم...




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : پنجشنبه 28 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

الهی من فدات شم سارا جونم... دلم برات تنگ شد!

میبوسمت عشقم... :)




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : دوشنبه 11 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام گل قشنگم...
هفته گذشته دوم ارديبهشت صبح با هم رفتيم خونه مامان پروين، تو اونجا بودي و من هم رفتم تا داروهاي عزيز رو بگيرم، وقتي برگشتم حسابي بازي كرده بودي، و از اونجاييكه بهت قول داده بودم تا برات بستني بخرم، منتظر بودي كه بستني ازم بگيري! خداروشكر كه خريده بودم و بدقولي نكردم بهت، چون همينكه از در وارد شدم گفتي بستني خريدي؟! چهارم ارديبهشت عمو و زن عمو به همراه عزيز اومدن خونمون، تا عزيز بره دكتر، شب بابا با كيك و شيريني اومد خونه و واسه زن عمو جشن تولد گرفتيم، خيلي خوش گذشت. سه شنبه هم عمو و زن عمو با هم رفتن دكتر، با هم قرار گذاشتيم كه واسه چهارشنبه بريم مسافرت، ميخواستيم بريم اصفهان كه جور نشد و راهي كاشان شد تا از گلابگيري قمصر و باغ فين كاشان ديدن كنيم... ما كه كاشان زياد رفتيم اما عمو و زن عمو نرفته بودن به همين خاطر به همراه عزيز صبح روز چهارشنبه راهي خونه بابا بزرگ شديم و كليد ازشون گرفتيم و راه افتاديم، تو هم خيلي مشتاق رفتن بودي و حسابي با عمو و زن عمو بازي ميكردي. خداروشكر وقتي مشغول بازديد از باغ فين و آبشار نياسر و قمصر و شهر تاريخي كه در زيرزمين كاشان كشف شده بوديم اصلا اذيتمون نكردي و همراهمون بودي... فقط عزيز چون نميتونست راه بره مينشيت و منتظر ما بود تا برگرديم...
خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت و تو هم حال و هوات عوض شد...
جمعه هشتم وقتي برگشتيم تهران تو دوست نداشتي كه عمو اينا از پيش ما برن و همش ميگفتي شما بمونيد ديگه! خيلي بهش عادت كرده بودي...
دوست دارم مهربونم... همش براي عمو و زن عمو دعا ميكني و از خدا كمك ميخواي... ميبوسمت




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : جمعه 1 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دختر سي و سه ماهه ي من! الهي من فداي اون صورت مثل ماهت بشم كه هيچ وقت از ديدنت سير نميشم، حسابي زبون باز كردي و خوب دلبري ميكني، من و بابايي يه وقتايي از حرفايي كه ميزني شكه ميشيم، يه وقتايي چيزايي رو ميگي كه ما اصلا فكر نميكنيم تو متوجه بشي، گاهي حرفايي كه من خودم ميزنم بهم ميزني، يا به بابايي ميگي من دختر خوبي بودم، حرف مامان و گوش كردم برام سي دي و كتاب بخر، خلاصه حسابي بلدي كه دل بابارو ببري و به خواسته است برسي، البته بابا هم راهش رو بلده و نميذاره كه تو با زبون ريختن به هر چي كه دلت ميخواد برسي، واسه اينكه قدر بدوني و تو تربيتت مشكلي پيش نياد با بابايي قرار گذاشتيم كه با توافق هر دومون چيزايي كه دوست داري برات تهيه كنيم... اميدوارم كه خدا هم كمكمون كنه و تو به بهترين شكل ممكن بزرگ بشي عسلم... امروز اول ارديبهشت ماهه و تو سي و سه ماهت تموم شده، چقدر زود گذشت و چقدر تو خانوم شدي، از من و بابايي به خاطر هر مساله اي كه مربوط به خودت باشه تشكر ميكني و خيلي مهربون هستي. يه وقتايي هم كه نخواي حرف گوش كني از هيچ كس جز باباحسين حرف شنوي نداري، من هم اگه باهات حرف نزنم، مياي و بوسم ميكني و ازم معذرت خواهي ميكني... يه وقتايي كه سرحوصله باشي با همه دوستي و دوسشون داري، اما وقتي كه سرحال نباشي با همه قهر ميكني، حرف گوش نميدي و لج ميكني... اميدوارم كه روز به روز كه ميگذره و بزرگتر ميشي، همه چيز در تو به بهترين شكل ممكن رشد كنه... دوست دارم خانومم...




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : پنجشنبه 31 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام عشق مامان!
خداروشكر كه خوب و سرحال هستي، اين روزها حسابي مشغول بازي و بازيگوشي هستي و يه لحظه هم آروم نداري، همش دوست داري با من يا بابا بازي كني، وقتي بابا خونه است كه ديگه با من كاري نداري، همش سرگرم بازي با باباحسين هستي، اينقدر كه خسته ميشه و ناي حركت نداره، هزار هزار ماشاءالله انرژيت تموم نميشه و همش در حال تحرك و بازي هستي... الحمدا...
امروز پنجشنبه سي و يكم فروردين ماهه من و بابايي ميخواستيم براي بعدازظهر بريم سينما و فيلم ببينيم، براي شام هم برنامه ريختيم كه بريم خونه خاله فاطمه اينا تا با ارميا بازي كني!
اما فكر نميكنم كه برنامه سينما رفتن جور بشه، چون تازه ناهار خورديم و تو و بابايي قصد دارين بخوابين، و اگه بخوابين تا دو سه ساعت ديگه بيدار نميشين كه بريم سينما! تو هم خیلی مایل هستی که به سینما بریم، همش به بابا میگی بریم سینما،‌ خداروشکر تو سینما آروم هستی و میشینی فیلم نگاه میکنی، سروصدا هم نمیکنی به همین خاطر میشه باهات رفت سینما، دیگه بزرگ شدی، خانوم و فهمیده شدی... دوست دارم.
برنامه شب خونه ارميا اينا همچنان پابرجاست، شايد فردا با خاله فاطمه اينا بريم سينما! (:
اميدوارم آخر هفته بهمون خوش بگذره...  




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : 27 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دخترم،
امروز يك شنبه است و بيست و هفتم فروردين، چه زود به پايان فروردين ماه رسيديم، پنجشنبه هفته گذشته شام خونه كسري جون اينا بوديم، از بعد از ديد و بازديدهاي عيد نوروز هر روز ميگي بريم مهموني، خيلي به مهموني رفتن علاقه پيدا كردي، كلي با كسري بازي كردي، همش ميگفتي بدين من بغلش كنم، باهاش حرف ميزدي و بهش ميگفتي بخند بخند! خلاصه حسابي سرت گرم كسري كوچولوي چهار ماهه بود، اما از اونجايي كه كسري بيشتر گريه ميكرد و كم ميخوابيد و آروم نبود، ميگفتي مامان چرا اينقدر گريه ميكنه؟! برات عجيب بود كه چرا هم بازيت نميشه، ميخواستي بهش ميوه بدي بخوره و باهات حرف بزنه؟
بعد از اينكه شام خورديم ساعت دوازده شب بود كه تو خوابيدي، ما هم تا ساعت دو نصفه شب نشسته بوديم و حرف ميزديم، ديگه چون دير شده بود مونديم خونه ميترا اينا و صبح بعد از خوردن صبحانه دور هم بوديم و حرف ميزديم، تو هم خيلي بازي كردي و سرگرم بودي با اسباب بازي هاي كسري جون!
عصر جمعه هم اومديم خونه و خاله فاطمه و عمو رضا به همراه ارميا جون اومدن خونمون، با ارميا هم كلي بازي كردي باورت نميشد كه ارميا اينقدري شده باشه ميگفتي اين ارميا نيست، ارميا كوچولوئه! خلاصه كلي سرگرم بودي باهاش و با اسباب بازيهات بازي ميكردين. ديروز هم با هم رفتيم خونه مامان پروين و پيش اون بوديم... خيلي دوست دارم دختر نازم، آفرين به تو كه اينقدر مهربون و خانومي... بوس




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : شنبه 19 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام ميوه دلم...
خداروشكر صد هزار بار شكر كه خوب و سر حال هستي...
ميخوام خلاصه اي از خاطرات روز چهارم فروردين تا به امروز رو برات بنويسم:
چهارم فروردين وقتي از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم بابا گفت كه وسايلو جمع كنيم كه بريم به سمت بابلسر، ساعت سه بعدازظهر بود كه راه افتاديم تو راه خيلي خانوم بودي و صبوري كردي، از فيروزكوه رفتيم يك ساعتي به خاطر مه شديدي كه سمت گدوك بود تو ترافيك بوديم بعدش هم تو ترافيك شهر زيرآب بوديم چون تو ورودي شهر تصادف شده بود تو ديگه خسته شده بودي و هي ميگفتي پس چرا نميريم بابلسر؟ از اونجا كه رد شديم به ترافيك شهر بابل برخورد كرديم... خلاصه ساعت ده شب بود كه رسيديم خونه عزيز. از اينكه رسيديم بابلسر خيلي خوشحال بودي و سرحال شدي، اما همش سراغ عمو و زن عمو رو ميگرفتي. عزيز شام درست كرده بود و سفره رو پهن كرديم. اما تو هنوز از ترس اينكه دهنت ميسوزه چيزي نخوردي خلاصه كلي التماست كردم تا يه كمي ماهي خوردي... و من خداروشكر كردم كه همون دو تا قاشق رو خوردي. آخر شب بود ساعت يازده دوازده شب كه عمو و زن عمو اومدن خونه عزيز اما تو خواب بودي. چون هم ما خسته بوديم هم خودشون زود رفتن.
صبح شنبه پنجم فروردين كه از خواب بيدار شديم مشغول خوردن صبحانه شديم. تو هم يه لقمه نون و پنير خوردي اما ديگه هيچي نخوردي ميگفتي كه ميسوزه! ميدونستم كه ديگه سوزشه دهنت مثل قبل نيست و الان ديگه از ترس سوختنه كه چيزي نميخوري، بهت اصرار نكردم و آماده شديم تا بريم خونه عمو علي و عمه ها عيد ديدني...
ناهار خونه عمه ر... دعوت بوديم، به همين خاطر بعد از خوردن صبحانه رفتيم خونه عمو علي و بعدش خونه عمه ك.... ناهار به همراه عمو محسن و زن عمو و عزيز رفتيم خونه عمه ر... بعدازظهر اومديم خونه عزيز تا هماهنگ كنيم و جاي ديگه اي بريم، بابا رفت بيرون و تو اين فاصله عمه ف اومد خونه عزيز و ما رو واسه شام دعوت كرد خونشون، عمو علي هم زنگ زد به بابا و گفت كه بيايد شب بريم خونه پسرعمه ي بابا عيدديدني، ما هم آماده شديم و با عزيز راه افتاديم به سمت داردين! ساعت حدود نه شب بود كه اومديم خونه عمه ف دور هم بوديم و شام خورديم و كلي حرف زديم بعد راه افتاديم به سمت خونه عزيز... خيلي خسته بوديم و خوابيديم...
يكشنبه ششم فروردين صبح عمو و زن عمو اومدن و كلي با تو بازي كردن، بعد از اينكه با عمو علي قرار گذاشتيم كه بريم خونه دايي بابايي به عمو محسن گفتيم كه ناهار ميريم خونشون، تو هم ديگه با من و بابايي و عزيز نيومدي كه بريم خونه دايي و با زن عمو رفتي خونشون... اونجا بودي تا ظهر كه من و بابايي و عزيز با عمو علي اينا اومديم اونجا، ناهار دور هم بوديم و حسابي خوش گذرونديم تو هم از اينكه اونجا بودي راضي بودي و كلي بهت خوش گذشته بود... بعدازظهر ساعتاي شش و نيم بود كه هماهنگ كرديم رفتيم خونه عمه ش...... اونجا بوديم و دوباره براي شام برگشتيم خونه عمو محسن كه مامان و باباي زن عمو هم اونجا بودن و كلي بهمون خوش گذشت، شب براي خوابيدن عليرغم ميل من اومديم خونه عزيز و اونجا بوديم.
صبح دوشنبه هفتم فروردين از خواب بيدار شديم زن عمو علي ميخواست كه براي ناهار بريم اونجا كه بابا گفت نميايم من و تو و زن عمو با هم رفتيم بازار و كلي گشتيم و كمي هم خريد كرديم. بعد از اون واسه ناهار اومديم خونه عزيز، ناهار خورديم و بعدش هم بابا خوابيد اما تو نذاشتي كه من هم بخوابم. بعدازظهر رفتيم خونه عمو احمد و تو مشغول بازي با محمدجواد شدي، عمو علي اينا هم اومدن اونجا و يك ساعتي نشسته بوديم. بعدش اومديم خونه عزيز، بابا با دوستش احمد رفت بيرون و من و تو عزيز خونه بوديم ميخواستيم براي شب بريم كنار دريا كه ديگه تو خوابت نبرد و نشد كه بريم.
صبح سه شنبه هشتم فروردين بيدار شديم و صبحانه خورديم بابا با خاله مريم اينا هماهنگ كرد كه اونا هم بيان بابلسر، سه تايي رفتيم كنار دريا و عكس انداختيم بعدش رفتيم بازار خريد كرديم، ظهر و بعدازظهر مهمون اومد خونه عزيز و ما هم مشغول كار بوديم شب ساعت هشت بود كه خاله مريم و عمو محمود و بهار اومدن اونجا. دور هم بوديم و شام خورديم، عمو محسن و زن عمو هم واسه آخر شب اومدن پيشمون و دور هم بوديم.
صبح چهارشنبه نهم فروردين خاله مريم و عمو محمود رفتن بيرون پياده روي و نون تازه خريدن آوردن ، بعد از خوردن صبحانه بساط جوجه كباب راه انداختيم هوا خيلي سرد بود و اصلا نميشد از خونه رفت بيرون. خيلي بارون اومده بود و حسابي ما رو خونه نشين كرد. باباحسين و عمو محمود بساط جوجه كباب رو راه انداختن و خاله مريم هم برنجش رو درست كرده بود... سفره ناهار رو من و زن عمو پهن كرديم و مشغول خوردن ناهار شديم. بعدش بابا و عمو و خاله يه كم خوابيدن. زن عمو و عمو هم رفتن تا به كاراشون برسن. شب ساعت هشت بود كه به پيشنهاد خاله مريم راه افتاديم به سمت بازار خاله مريم اينا يه كم ترشيجات خريدن و من و بابايي و تو هم مشغول گشت و گذار تو بازار بوديم. برنامه گذاشتيم كه فردا ناهار بريم كنار دريا! اومديم خونه و شام خورديم و خوابيديم روز خسته كننده اي داشتيم همش در حال كار و فعاليت بوديم. اما بهمون خوش گذشت...
صبح پنجشنبه دهم فروردين ساعت هفت از خواب بيدار شدم و ناهار درست كردم كه راهي كنار دريا بشيم. خاله مريم با عمو محمود رفتن كنار دريا پياده روي كنن وقتي برگشتن كه صبحانه بخوريم به باباحسن زنگ زد و متوجه شديم كه باباحسن با عمه و زن عمو دارن ميرن كاشان، اما نگفت كه چي شده، با كلي پيگيري و خبر گرفتن از اين و اون متوجه شديم كه پسرعموي بابا بيمارستانه، به موضوع مشكوك شديم به رويا زنگ زديم و خبر گرفتيم فهميديم كه پسرعموي مامانم تو يه تصادف از دنيا رفته! به همين خاطر بود كه بابا به ما چيزي نگفت، چون تو مسافرت بوديم نميخواست ناراحتمون كنه، وقتي كه مطمئن شديم كه اين اتفاق افتاده زنگ زديم به خاله افسانه اون هم كه مشهد بود برگشته بود به كاشان، ما هم به بابا زنگ زديم و تصميم گرفتيم كه به كاشان بريم!
همه برنامه هامون تغيير كرد، خيلي ناراحت شديم و اصلا باورمون نميشد! خلاصه همه وسايلمون رو جمع كرديم و ساعت نزديكاي دوازده ظهر بود كه راه افتاديم به سمت كاشان! از سمت گرمسار و جاده حرم تا حرم رفتيم و ساعت ده شب بود كه رسيديم راه خسته كننده و طولاني بود از طرفي استرس هم داشتيم كه ديگه خيلي بد همون گذشت. وقتي رسيديم تو مراسم شركت كرديم و فردا صبحش يعني جمعه يازدهم سر مزار رفتيم و بعدش راه افتاديم به سمت تهران. روز قبل كه توي راه كاشان بوديم متوجه شديم كه مامان پروين هم حالش خوب نيست و تو بيمارستان بستريه... ديگه خيلي خيلي اعصابمون خرد شد... خيلي نگرانش بوديم. صبح جمع كه راه افتاديم ساعت دو و نيم بعدازظهر بود كه رسيديم به بيمارستان رسول اكرم (ص) رفتم بالا پيش مامان و از اونجايي كه دوست نداشتم ناراحتش كنم خودمو كنترل كردم. تو و بابايي هم تو ماشين بودين. مامان پروين ترخيص شده بود و با هم راه افتاديم به سمت خونه. خدا خيلي بهمون رحم كرده بود انگار دوباره قندش رفته بود بالا و به خاطر استرس و اضطرابي كه داشت باعث شده بود تعادلش رو از دست بده و راهي بيمارستان بشه، شنبه دوازدهم كمي بهتر بود و من پيشش بودم، شب هم محمد و ميترا اومدن ديدنش. از اونجاييكه مامان نميدونست چه اتفاقي براي پسرعموش افتاده و ما به خاطر شرايط خودش چيزي بهش نگفته بوديم اين موضوع نگرانمون ميكرد كه هر چه ديرتر اين موضوع رو بهش بگيم براش شك بيشتري به همراه داره، به همين خاطر فرزانه زنگ زد و كلي باهاش حرف زد و بعد از حدود چهل دقيقه بهش گفت اما مامان باور نكرد تا اينكه بعد از اينكه گوشي رو قطع كرد از من پرسيد و من هم بهش گفتم، خداروشكر صحبتهاي فرزانه جواب داده بود و مامان آروم بود و واكنشي بدي نشون نداد. روز يكشنبه هم كه سيزدهم فروردين بود من و حسين و سارا خونه بوديم و محمد اينا اومدن خونمون. ريحانه هم پيش مامان بود و ميگفت كه الحمدا... حالش خوبه...
دوشنبه چهاردهم فروردين خونه بوديم و مشغول جمع آوري خونه، حسابي خسته شديم البته سارا هم خيلي خانوم بود و كلي كمكم كرد.
سه شنبه پانزدهم از صبح با سارا رفتيم خونه مامان پروين و پيش اون بوديم. غروب حسين اومد دنبالمون و اومديم خونه. خداروشكر مامان پروين سرحال بود و سارا كلي باهاش حرف زد. چهارشنبه شانزدهم هم از صبح عزيز و عمو محسن و زن عمو اومدن و عزيز تزريق داشت. پنجشنبه هفدهم خونه بوديم تا ساعت هفت بعدازظهر كه با خاله مريم اينا هماهنگ كرديم رفتيم پارك و شام رو بيرون خورديم. ديروز هم كه جمعه بود و هجدهم فروردين تو مراسم يادبودي كه باباحسن و عمو عباس براي پسرعموش تو تهران گرفته بودن شركت كرديم و همگي دور هم يادش رو گرامي داشتيم... روحش شاد...
شب هم براي شام خونه دختر عمو احمد دعوت بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت و دور هم بوديم...
امروز هم كه شنبه بود و نوزدهم فروردين شما خيلي دختر خوبي هستي و خيلي حرف مامان رو گوش ميدي عزيزم. خوشحالم كه ديگه همه چيزو ميگي و خيلي قشنگ حرف ميزني. عاشقتممممممممم. ميبوسمت سارا جونم، مهربونترين دخترم
اين هم خاطرات دو هفته گذشته... انشاءالله كه از اين به بعد روزهاي سلامت و خوشي براي همه و ما باشه... آمين

اينم چند تا عكس از سارا جونم...

عیددیدنی خونه عمه جون

عیددیدنی خونه عمو محسن

عیددیدنی خونه عمو احمد




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : پنجشنبه 3 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان پریسا

سلام عشق مامان!
عيدت مبارك دختر نازم، نوروز نود و يك سومين ساليه كه من و تو و بابايي در كنار هم سال نو رو جشن ميگيريم، انشاءالله كه ساليان سال سلامت و شاد سال نو رو آغاز كنيم.

ميخوام از خاطرات اين چند روز گذشته برات بگم:
بيست و نه اسفند ساعت نزديكاي دوازده ظهر بود كه با خاله پري و حامد راهي احمد آباد شديم، خداروشكر همه كارامون انجام شد و به اتفاق هم به سمت كوير رهسپار شديم... ساعت چهار بعدازظهر بود كه رسيديم، بابابزرگ و مامان بزرگ،خاله پروانه و خانواده اش، مامان پروين اينا همگي اونجا بودن، قرار بود كه روز دوم فروردين هم خاله مريم،خاله فرزانه، خاله افسانه و محمدرضا و ميترا به همراه كسري جون بيان اونجا و همگي دور هم خوش بگذرونيم.
وقتي رسيديم اونجا با درسا كمي بازي كردي و بعد با بابا رفتي لب رودخونه و مشغول بازي با ماهي ها شدي. از اونجايي كه تعدادمون زياد بود برنامه غذا درست كردن و جابه جا كردن وسايل و اينا تقسيم شد بينمون و نميذاشتيم كه كسي خسته بشه و همكاري نزديكي با هم داشتيم. تو هم كه تا زماني كه مشغول بازي بودي سوزشه دهنت يادت نبود، اما همين كه از بازي فارغ ميشدي ميومدي سراغ منو شروع به گريه كردن ميكردي و ميگفتي كه ميسوزه ، ميسوزه! همه واست دلسوزي ميكردن و هر كسي هم يه چيزي ميگفت، يه وقتايي صبر من تموم ميشد و خسته ميشدم، شب آخرين روز سال نود ساعت يك و نيم شب بود كه خوابيديم... همش به هم ميگفتيم زودتر بخوابيم كه صبح واسه تحويل سال بيدار بشيم...!
صبح سه شنبه اول فروردين ساعت شش صبح همگي از خواب بيدار شديم و بعد از خوردن صبحانه مشغول جمع آوري سفره و آماده كردن سفره هفت سين شديم... ده دقيقه مونده بود به تحويل سال كه لباسهامونو عوض كرديم و همگي مرتب و منظم كنار سفره هفت سين و بزرگترهاي خانواده نشستيم... وقتي عقربه هاي ساعت نزديك شدن به سال نو رو نشون ميدادن ما هم شروع كرديم به شمارش معكوس وقتي اعلام شد كه سال تحويل شده همگي با يه صلوات سال رو نو كرديم بابابزرگ دعاي تحويل سال رو خوند و همگي روي هم رو بوسيديم و از بابابزرگ مهربونمون عيدي گرفتيم... خيلي خوش گذشت و كلي عكس انداختيم هم دور سفره هفت سين عكس انداختيم هم با خانواده هامون... مثل تحويل سال هشتاد و نه به ياد ماندني و خاطره انگيز شد دوباره همگي كنار مامان بزرگ و بابابزرگ جمع شديم و همگي شاد و خوشحال سال نو رو آغاز كرديم...
بعد از اينكه عكس انداختيم هر كدوم يه جايي رفتن... بعد از اينكه لباسهامونو عوض كرديم تو و بابايي رفتين كنار رودخونه و مشغول بازي شدين... غذاخوردن هاي دست جمعي خيلي بهمون مزه ميكرد اما اينكه تو نميتونستي چيزي بخوري منو خيلي آزار ميداد و غصه ميخوردم... خيلي لاغر شده بودي و من هم نميتونستم كاري بكنم... خيلي برات ناراحت بودم، فقط خدا خدا ميكردم كه هر چه زودتر زخم دهنت خوب بشه و بتوني چيزي بخوري... بعدازظهر اول عيد هم من و رويا رفتيم پياده روي كه خيلي خوب و به جا بود... شبش هم منو و تو و بابا به همراه رويا و آصفه و رامين و درسا با خاله ريحانه رفتيم امامزاده آقا علي عباس زيارت... كلي بهمون خوش گذشت...
روز دوم عيد محمدرضا و ميترا و كسري به همراه آقا رحمت اومدن احمد آباد جمعيتمون بيشتر شده بود و تو هم خيلي به كسري ابراز علاقه ميكردي همش بهش ميگفتي جانم جانم، بخند بخند... قربون مهربوني هات برم من عسلم...
اون روز چون كسري آب و هواش عوض شده بود و هنوز خيلي كوچولوئه (كسري جون چهار ماهشه) بيقرار بود و گريه ميكرد به همين خاطر من و ميترا به همراه تو كسري رو بغل كرديم و شروع كرديم به قدم زدن تو دشت و كوير... يه نسيم خنكي هم ميوزيد كه براي ما دلنشين بود اما براي كسري نه، به همين خاطر پتوشو گرفتيم دورش و يكي دو ساعت مشغول پياده روي شديم...
با ميترا حرف ميزديم و راه ميرفتيم خيلي خوش گذشت بهمون اما حسابي خسته شديم ...
وقتي برگشتيم خونه ديديم خاله مريم و خاله فرزانه اينا هم اومدن، خيلي خوشحال شديم و مشغول حال و احوال شديم، بابا و حامد ميخواستن برن خريد كه تو هم باهاشون رفتي، بعد ديديم كه واسه شام شب جوجه كباب رديف كردن و مشغول آماده كردن مواد شده بودن... جاي خاله افسانه خيلي خالي بود خيلي خوش گذشت...
با بابايي صحبت كرديم كه فردا صبح يعني پنجشنبه سوم فروردين راهي تهران بشيم.
صبح امروز از خواب بيدار شديم متوجه شدم خاله افسانه زنگ زده و گفته كه علي جونو بردن بيمارستان به همين خاطر بابا حسن و مامان پروين به همراه خاله مريم و خاله فرزانه و عمو مهدي راهي كاشان شدن... انگاري از شب قبل علي دل درد هاي شديدي داشته كه بردنش بيمارستان و بعد از آزمايش و سونوگرافي متوجه شدن كه آپانديسش باعث اين همه دل درد شده، و بايد هر چه زودتر عمل بشه. خيلي نگران شديم و براي سلامتيش دعا كرديم. من و تو و بابابيي هم بعد از اينكه صبحانه خورديم وسايلمونو جمع كرديم و نزديك ظهر بود كه احمدآباد و ترك كرديم و راهي تهران شديم در بين راه رفتيم كاشان و علي جونو كه از اتاق عمل اومده بود بيرون ملاقات كرديم... خداروشكر به خير گذشته بود و حالش خوب بود... وقتي رسيديم تهران ساعت پنج بعدازظهر بود و ما هم حسابي خسته و داغون بوديم... ناهار خورديم و بدون اينكه چيزي رو جابه جا كنيم هر سه خوابيديم...
بابا حسين هم گفت شايد فردا جمعه چهارم فروردين بريم بابلسر... :)


سارا خانوم بیقرار در لحظه ی تحویل سال نو

 سارا جون در حال گشت و گذار در دل کویر




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : 28 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام نفس مامان،
اين روزها سرم خيلي شلوغه و تو هم خيلي بيقرار! دوست نداشتم پايان سالي اينچنين داشته باشم... به خاطر مريضي بابابزرگ من، مامان پروين خيلي درگير بود و نتونسته بود كارهاش رو تموم كنه، به همين خاطر من و تو از صبح رفتيم خونشون و كمكش كرديم، چون برنامه داريم كه فردا يعني بيست و نهم اسفند همراه با خاله پري و حامد راهي احمد آباد بشيم، مامان پروين و باباحسن و خاله ريحانه، خاله مريم و خاله فرزانه و خاله افسانه هم ميان، اميدوارم كه امسال سالي توام با سلامتي و شادي و موفقيت باشه براي همه و براي ما و خانواده هامون...
سارا جان الان نزديك به يك هفته ميشه كه بدقلق و بيقرار شدي مامان، اين روزهاي اخير كه خيلي خيلي بيشتر و بدتر شدي، سرماخوردگيت از يه طرف، از طرف ديگه اينكه هيچي نميخوري و همش ميگي دندونم ميسوزه ديگه روان منو به هم ريخته، هيچي نميخوري و مدام گريه ميكني و نق ميزني، خيلي خسته ام... دوست داشتم لااقل با اين همه كار ناتمومي كه دارم تو رو شاد و خندون ببينم... نه ناراحت و گريون عزيزم...
از خدا ميخوام كه هر چه زودتر حالت خوب بشه و سرحال و شاد سال نو رو شروع كنيم...
عاشقتم و دوست دارم عشقم...




بازدید : 9 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد