بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم ... نفسم ... سارا
دخترم ... نفسم ... سارا
25
تاريخ : سه شنبه 13 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام سارا جونم!

خوشگل مامان بمیرم برات سرماخوردی و بینیت حسابی کیپ شده! عزیزم چقدر بهت گفتم سارا جون مواظب خودت باش! سارا پیش بهار نرو! سارا با بهار بازی نکن! مگه حرف گوش میدی. آخرش هم مریض شدی. بازم خداروشکر سریع بردمت دکتر وگرنه خدایی نکرده حالت بدتر و خراب تر میشد. این روزها که عزیز اینجاست و ما همش در رفت و آمدیم. تو هم حسابی خسته شدی. آخه جایی نمیریم و تقریبا بیشتر وقتمون رو تو خونه میگذرونیم.

دعا کن زودتر این روزها بگذره و ما هم خیالمون راحت بشه. بابا هم درگیر یه مراسمی بود که خداروشکر شنبه دهم دی ماه به خیر و خوشی برگزار شد. به احتمال زیاد هفته آینده پنجشنبه میریم خونه عمو محسن اینا. دوست دارم عشق مامان.

بابا دیشب به خاطر اینکه تو خیلی اصرار داشتی یه کیک خرید تا شمع بذاره توش و تو فوت کنی. همین که یه بار فوت کردی گفتی خب چاقو بده بخوریمش!

عزیز میگفت همین یه بارو میخواست فوت کنه؟ عسل مامان، من و بابایی عاشقتیم و خیلی دوست داریم. بوسس از اون صورت مثل ماهت




بازدید : 28 مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : دوشنبه 5 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام،

عزیزم روز شنبه بود که عمو اینا اومدن خونمون. خیلی عمو و زن عمو رو دوست داری هر وقت میان کلی باهاشون بازی میکنی. ایشاءالله که خدا بهشون یه نی نی سالم و صالح بده. دیروز که میخواستن برن همش میگفتی زن عمو تو باش نرو، یا میگفتی من میخوام بیام خونتون! خیلی زن عمو ذوق میکرد وقتی تو اینطوری حرف میزدی.

عمو وقتی کلوچه بهت داد اجازه دادی برن. همش به من میگفتی مامان من هم برم بابلس. به بابلسر میگی بابلس! خیلی خوشگل میگی. الان هم داری با عزیز نماز میخونی خوشگلم. خدا ازت قبول کنه ایشاالله.

دوست دارم نفس مامان عاشق همه درک و فهمتم. احساس مادرانه من روز به روز بیشتر و بیشتر میشه بهت. بهم میگی من میرم مهد تو خونه باش. میگم من هم میرم سرکار میام دنبالت با هم بیایم خونه. تو میگی نه! تو خونه باش تا من بیام. لبخند

سارا ناز مامان،‌عشق مامان! دعا کن که کارهای بابا همگی درست پیش بره و از روند کارهاش راضی باشه. دعا کن واسه منم. تا به اونچه که دلم میخواد برسم. دوست دارم عسل مامان عاشق همه مهربونیهاتم که شبانه روز به قلبم نفوذ میکنه...

میبوسمتماچقلبماچ




بازدید : 58 مرتبه | موضوع :
23
تاريخ : پنجشنبه 1 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام به یدونه دختر مامان که همه زندگیمه...

سارا جونم یلدات مبارک خوشگلملبخند... انشاءالله که شادی های زندگیت مثل شب یلدا بلند باشه و هیچ وقت تموم نشه.

دیشب شب یلدا بود و من و تو از ظهر رفتیم خونه مامان پروین، شب هم همگی به جز خاله فرزانه اینا خونه مامان پروین بودیم،‌ مامان بزرگ و بابابزرگ هم اونجا بودن و همگی دور هم بودیم. خیلی خوش گذشت اما خیلی هم من خسته شدم. آخه روز قبلش یعنی بیست و نهم آذرماه من و تو بابایی با هم صبح از خونه اومدیم بیرون تا بریم دنبال داروهای عزیز. من هم یه آزمایش خون کوچولو داشتم که دادم. بابا وقتی تو مرکز بهداشت دنبال کارهای عزیز بود خیلی وقت نداشت که بتونه همه کارها رو انجام بده، به همین خاطر من و تو با هم رفتیم دنبال کارهای عزیز. بابا گفت خسته میشین و سارا هم اذیت میشه ولی خوب من گفتم که هر چی زودتر انجامش بدیم بهتره. به همین خاطر با هم چهار بار رفتیم داروخانه سیزده آبان و برگشتیم. خسته شدیم حسابی و تو هم خیلی خیلی خانومی کردی دخترم. ازت به خاطر همه خانومی هات ممنونم. انگار که مامان رو درک میکردی و میدونستی که این کارو انجام بدم بخشی از نگرانیم کم میشه. خلاصه از ٧ صبح که بیرون بودیم ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که رسیدیم خونه ولی خداروشکر تونستیم که کارها رو انجام بدیم و همه داروها رو بگیریم. اینقدر خسته شدیم که وقتی بابا شب اومد خونه به چشمای من نگاه کرد گفت که تو از من خسته تری!؟ به همین خاطر گفتم پس سریع شام بخوریم که من دیگه نمیتونم بیدار بمونم. تو هم از بس منتظر بابا بودی و نیومد ساعت هشت و نیم خوابت برد. بابا به من لقب همسر قهرمان داده! میگه این کاری که تو کردی و من تو چهار روز باید انجام میدادم ولی تو در عرض چند ساعت پیگیری و رفت و آمد انجامش دادی. خلاصه اینکه به لطف خدا انجام شد و خیالمون راحت شد.

شب یلدا هم که چهارشنبه بود اینقدر خسته بودیم که ساعت یازده شب خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. جای خاله فرزانه اینا خیلی خالی بود.

امروز هم خونه هستیم پنجشنبه است و حسابی خسته ایم. روز جمعه هم قراره برای خاله ریحانه خواستگار بیاد. من که قصد ندارم تو مراسم باشم. چون جلسه اوله و آشنایی اولیه است... تا ببینیم بعدا چی میشه. ایشاءالله که هر چی خیره براش پیش بیاد...




بازدید : 22 مرتبه | موضوع :
22
تاريخ : 27 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام نفس مامان،

الحمدالله که خوب و سرحال هستی خوشگلم. امروز یک شنبه است این روزها خیلی فکرم درگیره، بابا حسین هم حسابی سرش شلوغه و درگیره کارهای جدیده.

روز جمعه سه تایی با هم رفتیم دیدن کسری جون که تازه دنیا اومده. تو هم کیف و دفتر نقاشی و ماشینهاتو آورده بودی. خیلی بهشون علاقه داری و به غیر از من و بابایی به کسی نمیدیشون. اما اینقدر به کسری علاقه مند شده بودی که تک تک ماشین هاتو که دوازده تایی میشه دادی به کسری تا باهاشون بازی کنه. کسری هم که تازه دو سه روزهش بود و خوابیده بود همش بهش میگفتی نی نی پاشو بازی. دیگه میترا جونو و محمدرضا و خاله اینا از این کارا و رفتار تو با کسری به وجد اومده بودند. خوششون میومد که تو میخوای با کسری بازی کنی. بعد از اینکه یک ساعت اونجا بودیم راه افتادیم رفتیم خونه خاله افسانه شام اونجا بودیم. اونجا هم با علی جون بازی کردی و حسابی سرت گرم بود. وقتی شام خوردیم دیگه دیر شده بود و با بابایی راه افتادیم به سمت خونه تا صبح بتونیم زود بیدار شیم و بابا به کاراش برسه. تو هم تو ماشین خوابت برد.

دیروز هم که شنبه بود،‌خیلی دوست داشتم میموندیم خونه. ولی خوب کار داشتیم و بابا هم نمیرسید همه رو انجام بده. به همین خاطر صبح با باباحسین راه افتادیم به سمت خونه مامان پروین. بابا رفت سرکار و من و تو با هم آماده شدیم و رفتیم بانک تا به کارهای عقب مونده برسیم. دختر خوبی بودی و تقریبا اذیتم نکردی و تونستم به کارهام برسم. بعدش با هم رفتیم خونه مامان پروین. شب هم باباحسین اومد دنبالمون و برگشتیم خونه. امروز خونه هستیم تا به کارامون برسیم، آخه من فردا فقط دکتر دارم. باید برم آزمایشم رو بگیرم و به دکتر نشون بدم. به احتمال زیاد تو رو میذارم خونه مامان پروین چون وقت دکترم بعدازظهره و تو میتونی با بهار بمونی پیش مامان پروین.

دختر نازم خیلی دوست دارم حرفای جدید و قشنگی یاد گرفتی.

چند روز پیش بهت گفتم سارا بیا اینجارو جارو کن میگی من خستم مامان! وقتی این حرفو ازت شنیدم اینقدر ذوق کردم که نگو خیلی قشنگ گفتی من خستم، واضح و دوست داشتنی. بیشتر عاشقت میشم با این حرفات...

وقتی خونه مامان پروین هستیم و شب بابا میاد دنبالمون آماده رفتن که میشیم میری به همه دست میدی و بوسشون میکنی بعد میگی خونه مانم بیا! این حرفو به خاله ریحانه خیلی میزنی. خاله ریحانه هم ذوق میکنه و میاد بغلت میکنه و میبوستت میگه باشه عزیزم میام خونتون و تو دوباره تکرار میکنی که خونه مانم بیا. جالبه که ما هم رو میگی مانم! این حرفت خیلی جذابه و خاله ریحانه ذوق میکنه وقتی اینطوری میگی.

وقتی من میشینم روی مبل و تو میخوای روی همون مبل بشینی به من میگی بشین زمین مامان اینجا جای منه! منم میگه نه مامان جای منه تو برو یه جای دیگه بشین. میگی نه تو برو.

وقتی پیش بهار هستی یا بابا از سرکار میاد میری پیشش و بوسش میکنی و میگی بیا بازی! اگه هم کسی بهت توجه نکنه صد بار تکرار میکنی تا بیان باهات بازی کنن.

وقتی بیرون هستیم و با بابا حرف از اینکه خونه غذا داریم یا نه میکنم تو هم میگی بابا دَدَ غذا بخوریم! من و بابا با تعجب بهت نگاه میکنیم و میگیم دَدَ!‌ نه خونه غذا داریم غذای بیرون هم خوب نیست مامان گاهی اوقات میایم بیرون غذا میخوریم. تو میگی نه کباب بخوریم! دیگه من و بابا از این شیرین زبونی تو خنده به لبامون میشینه. البته همیشه هم به خواسته ات توجه نمیکنیم تا مبادا عادت کنی. به همین خاطر دو هفته یه بار شاید بریم رستوران و غذای بیرون رو بخوریم و تا اونجا که بتونیم غذای سالم و سنتی میخوریم نه فست فود.

عکسای آتلیه ات رو به هر کسی نشون میدیم اول خودت ذوق میکنی و یه بار دیگه نگاه میکنی و بعد چندین بار پشت سر هم میگی این عکس منه! منم من! خیلی قشنگ حرف میزنی و منو عاشق خودت میکنی.

نماز میخونی و دعا میکنی. کتاب مفاتیح یا قرآن بر میداری و شروع میکنی به لب زدن و بعدش هم میبندیش و میبوسیش میذاری روی میز. عاشقتم دختر با ایمانم... خدا پشت و پناهت باشه عسلم.

دوست دارم دختر نازنیم. برات بهترین آرزوها رو دارم...

 




بازدید : 23 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : سه شنبه 22 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

عسل مامان سلام
الان داري بازي ميكني و يه ريز حرف ميزني!
روز پنجشنبه كه باباحسن مامان پروين رو برد بيمارستان رسول اكرم مامان پروين بلافاصله بستري شد و رفت براي عمل آنژيوگرافي. خداروشكر با موفقيت انجام شد و دكترش هم راضي بود. باباحسن كه پيشش بود ميگفت كه بعد از عمل خيلي حالش بهتر شده بود و راحت تر نفس ميكشيد. سردردش هم كاملا خوب شده بود. انگار كه رگ هاي قلبش بسته شده بوده. الهي من بميرم براش. اما خداروشكر از توجهات امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) به خير گذشت. خدايا از اين همه مهربوني ممنونم! مامان پروين صبح جمعه ساعت نه صبح ترخيص شد و اومد خونه. ما هم رفتيم اونجا و خاله هات همگي اونجا بودن، زن عموي من هم اومد و همگي دور هم بوديم. تا ظهر اونجا بوديم بعد عمو مهدي همه مون رو دعوت كرد به فرودگاه آزادي تا چند تا پرواز با هواپيماي تفريحي داشته باشيم. بابا حسين هم كه علاقه مند بود گفت حالا كه مامان خداروشكر ترخيص شده و خيالمون راحت شده بياين بريم. ما هم رفتيم و تو هم سوار هواپيما شدي خيلي خوشت اومده بود و همش تكرار ميكردي و ميخواستي دوباره سوار بشي. خداروشكر آخر تعطيلات به خير گذشت و همگي با خيال راحت راهي خونه هاشون شدن. الحمدالله...
الان هم كه روز سه شنبه است و بيست و دوم آذر ماه از صبح داريم خونه رو جمع و جور ميكنيم و الان با هم رفتيم حمام و اومديم كه محمدرضا پسر خاله پري اس ام اس داد كه بابا شده و كسري جون به دنيا اومده! خداروشكر، انشاءاله كه هر دوشون هم مادر و هم گل پسر صحيح و سالم باشن...
مامان پروين هم امروز رفته خونه مامان بزرگ تا هم آزمايش خوني كه دكتر براش نوشته بود رو انجام بده و هم اينكه خاله پري نيست پيش مامان بزرگ و بابابزرگ باشه. دعا كن دخترم مامان پروين هم زودتر حالش روبه راه بشه. خيلي نگرانشم. اميدوارم كه خدا همه مريضها رو شفا بده و مامان پروين و عزيز رو هم شفا بده.
فردا عزيز با عمو و زن عمو ميان كه دوره آخر شيمي درمانيش رو انجام بده. انشاءالله كه اين آخرين دوره باشه و ديگه نيازي نداشته باشه و خوب خوب بشه.
ساراي مامان خيلي خانوم شدي و حرفاي خيلي قشنگي ميزني. هر چي كه بخواي ميگي و خيلي خوشم مياد از حرف زدنت. وقتي مياي به من ميگي مامان دوست! يعني مامان دوست دارم كه ديگه من ضعف ميكنم وقتي مياي دستاتو ميندازي دور گردنم و منو ميبوسي پشت سرهم و بهم ميگي مامان دوست و بغلم ميكني قلبم ميخواد از سينه بياد بيرون. نفس من، همه زندگي من و بابايي عاشق همه شيطنت هاتو بازيگوشيهاتم! دوست دارم و هزارتا ميبوسمت!!!!




بازدید : 53 مرتبه | موضوع :
20
تاريخ : چهارشنبه 16 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام سارا جونم!
صبح روز عاشورا وقتي از خواب بيدار شدم لپه و برنج خيس كردم تا چند تا ظرف غذا بدم بيرون. خيلي دلم ميخواست كه من هم نذري بدم... و خداروشكر تونستم اين كارو انجام بدم. تا قبل از اذان ظهر رفتم تو اتاقت و به بابايي گفتم حواست به سارا جون باشه كه پيش من نياد من ميخوام زيارت عاشورا بخونم، بابايي هم با تو مشغول بازي شد و من هم از فرصت استفاده كردم. حسابي سبك شدم و همه رو ياد كردم. انشاءالله كه خدا قبول كنه. بعد از اينكه نماز ظهر عاشورا روخوندم ديگه غذامون آماده شده بود و من هم غذاها رو كشيدم و دادم به بابايي برد بيرون. خودمون هم ناهارمونو خورديم و ظرفا رو شستيم، بابايي خواست يه كم بخوابه كه دايي حسين ساعت چهار بعدازظهر زنگ زد به بابايي و گفت كه بيان خونه مامان پروين! همگي دور هم هستيم شما هم بياين! بابا هم به من گفت وسايل سارا رو بردار شايد شب بمونيم ديگه شك كردم كه چي شده كه ميگه شب بمونيم! خلاصه خيلي دلم شور زد و استرس گرفتم تا بابايي بهم گفت كه مامان پروين يه كم بيحاله و خاله فرزانه ميخواد ببردش دكتر، سريع آماده شديم و راه افتاديم به سمت خونه مامان پروين وقتي تو راه زنگ زدم به خاله ريحانه گفت كه مامان بيمارستان شهيد رجاييه و اونجا بستريش كردن! خيلي بي طاقت شدم و نگران... با بابايي رفتيم اونجا ديدنش تو بخش مراقبت هاي ويژه بستري بود و خيلي حالش خوب نبود الهي من براش بميرم. سردرد داشت و يه كم سخت نفس ميكشيد... يه ساعتي اونجا بوديم ولي چون نميذاشتن پيشش بمونيم اومديم خونه مامان پروين. ديدم خاله فرزانه و خاله مريم و خاله ريحانه اونجان. يك كمي حرف زديم و بعد از كمي جمع و جور كردن خونه راه افتاديم به سمت خونه خودمون و قرار شد كه چهارشنبه يعني امروز از صبح زود بيام خونه مامان پروين. خيلي نگران بوديم و استرس داشتيم اما كاري از دستمون بر نميومد. هر چي هم تلاش كرديم كه مامانو ببريم بيمارستان خصوصي و دكتر كاظمي رو پيدا كنيم موفق نشديم. خيلي روزها و ساعت هاي سخت و طولاني رو سپري كرديم. اما خدا با ما بود و بهمون رحم كرد دكتر كاظمي رو پيدا كرديم و به بابايي گفت كه فردا صبح قبل از ساعت ده مريضتونو بياريد بيمارستان رسول اكرم (ص) خيالمون راحت شد و به آرامش رسيديم. خدا خيرش بده انشاءالله. به خودش و خانواده اش سلامتي بده. مامان هم خيلي خيالش راحت شد و ديگه استرس نداشت. نتونستيم بيمارستان آتيه هم هماهنگ كنيم تا مامان بره اونجا آخه گفتن كه تيم پزشكي متخصص قلبشون آماده نيست براي پذيرش بيمار قلبي به همين خاطر منصرف شديم از انتقال به بيمارستان آتيه. خداروشكر كه تكليف مامان روشن شد.
خداي مهربون! خداي بزرگ! ممنون كه تو اين لحظات سخت تنهامون نذاشتي... ممنون كه بزرگيت رو دوباره بهمون نشون دادي... به مامانم و همه مريضها سلامتي بده... آمين يا رب العالمين
سارا جونم! دختر مهربونم! ممنون كه با مامان همدردي كردي. ممنون كه با اون دستاي كوچولوت براي مامان پروين دعا كزدي. دوست دارم نفسم...




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
19
تاريخ : دوشنبه 14 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام دختر با ایمانم،

امروز نهم محرم و تاسوعای امام حسین (ع)‌ هستش، از صبح که خونه هستیم،‌ همینطور تلویزیون روشنه و صدای روضه و نوحه تو خونه هست. ساعت نزدیک یازده و نیم ظهر بود که آماده شدیم و رفتیم بیرون تا هم یه کم راه بریم و هم نون بخریم. تو رو گذاشتیم تو کالسکه و من و بابایی هم پیاده راه میومدیم. همینطور که تو خیابون صدای تکیه های عزاداری میومد و پارچه های سیاه رو به در و دیوار خونه ها و خیابون میدیدی به من و بابایی نشون میدادی و به سینه ات میزدی! الهی من فدای اون دل کوچیکت بشم.

خداروشکر از نظر ایمانی خیلی قوی هستی و این برای من و بابایی باعث رضایت و خوشحالیه. نماز خوندنت،‌ قرآن خوندت، اینکه صدای اذان میاد به احترام اذان صلوات میفرستی و اینکه وقتی بهت میگفتم سارا جونم دعا کن دستای کوچولوتو میاری بالا و بلند خدا رو صدا میزنی و بعدش زیر لب یه چیزی میگی. این روزها خیلی واسه عمو و زن عمو دعا میکنیم هر دومون که خدا یه کوچولوی سالم و صالح به حق این روزهای عزیز بهشون بده انشاءالله.

سارا جونم سال ٨٧ شب تاسوعای امام حسین (یعنی شانزدهم دی ماه٨٧) بود که جواب آزمایشم رو گرفتم و از بودن تو در وجودم باخبر شدم. همون شب بود که با بابایی رفتیم خرید تا موادی که برای نذری روز عاشورا نیاز داشتیم و بخریم، و  از نعمت بزرگی که خدای مهربون بهمون داده بود تشکر کنیم. یادش بخیر... دوست دارم عشقم ...




بازدید : 21 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : پنجشنبه 10 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام نفس من،

امروز از صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدی و میگی بابا من صوصوبه (صبحونه) میخوام، من و بابایی هم بعد از خوندن نماز صبح صبحانه رو آماده و سه تایی دور هم نوش جان کردیم. بعدش آماده شدیم و راهی شدیم تا کارهای عقب مونده آخر هفته رو انجام بدیم. ساعت هفت و چهل دقیقه بود که از خونه زدیم بیرون. رفتیم بانک و بعدش شما و من رفتیم دکتر چون هنوز حالمون خوب نشده، از اونجا خونه خاله پری بودیم و کلی بازی کردی و بابابزرگ و مامان بزرگ منو دیدی و هی از این پله ها میرفتی بالا و میومدی پایین. بعدش هم ناهار ماکارونی خوردی و خسته برگشتیم به سمت آتلیه که بریم عکسامونو بگیریم. من که خیلی از عکسای این دفعه حس رضایت نداشتم به بابا گفتم تو برو بگیر من نمیرم میخوره تو ذوقم تو هم تو بغلم خواب بودی و بابایی رفت و بعد از ده دقیقه برگشت هر چی بهش میگفتم عکسارو بده ببینم میگفت نه میخوام بذارم صندوق عقب! با کلی اذیت بهم داد و عکسارو دیدم! خیلی عکسای تو جالب شده بود هر چند خیلی بدقلقی کردی ولی عکسات خوب شده بود و خوشم اومد، عکسای من و بابایی و شما هم قشنگ بود، وقتی رفتیم خونه مامان پروین تا برنج هایی که سوارش داده بود رو براش ببریم عکسامون و عکسای خاله ریحانه رو هم بردیم خیلی خوشحال شدن و یه دفعه جیغ همه در اومد چون عکس ریحانه خیلی قشنگ بود مخصوصا اونی که رو شاسی زده بود! ماچقلب تو هم که دیگه از خواب بیدار شده بودی یه دفعه چشمت خورد به عکساتو کلی ذوق کردی و با شادی و نشاطی خاصی میگفتی عکس منه! نمیذاشتی کسی نگاه کنه و میخواستی همشون دسته خودت باشه. خلاصه اینکه امروز خیلی روز پرکاری بود و در نهایت نتایج خوبی هم در برداشت. الان خونه هستیم و بابایی خیلی خیلی خسته است و خوابیده تو هم داری بازی میکنی من هم گفتم تا دیر نشده خبر گرفتن عکسای آتلیه رو ثبت کنم.

دوست دارم دختر باهوشم... بهت افتخار میکنم و روزی هزار بار خدا رو به خاطر داشتنت شاکرم...ماچ




بازدید : 42 مرتبه | موضوع :
17
تاريخ : 6 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

سلام عشق مامان!

نمیدونی که با این شیطنت و بازیگوشی هات چه بلایی سر من میاری؟! یه وقتایی دیگه کم میارم و حسابی خسته میشم. تو هم اینقدر به من وابسته ای که نمیذاری من یه دقیقه وقتم واسه خودم باشه و اون کاری که دوست دارم انجام بدم. امروز از سه و نیم صبح بیدارم،‌ گلو درد شدید و بدن درد دارم. صبح با بابایی اومدیم رفتیم دکتر و گفت که آنفولانزای شدید دارم و باید مراقب باشم چون ویروسیه و ممکنه دیگران ازم بگیرن. بعدش رفتم خونه مامان پروین تا بتونم اونجا استراحت کنم و تو هم یه کمی از من دور باشی ولی بدتر شد تو همش چسبیدی به من! یه لحظه از من جدا نمیشی خدا خودش کمک کنه این دوره بگذره و تو مریض نشی.

عزیزم امروز اولین روز ماه محرمه ماه عزاداری سالار شهیدان امام حسین (ع)،‌ همون امامی که اول بابایی و بعد تو رو بهم داد! هموم امامی که من خیلی خیلی دوستش دارم و بهش عشق میورزم.

همون امامی که شب تاسوعاش بهم قدرتش رو نشون داد و فهمیدم که داری تو وجودم رشد میکنی.

خدایا تو رو به بزرگی و مظلومیت امام حسین (ع)‌ همه بچه ها رو سالم و سلامت و شاد به خانواده هاشون ببخش.

خدایا به ببخش و بزرگی صاحب همین روزها همه بچه هایی که بیمار هستن شفای عاجل عنایت کن.

خدایا خودت کمکمون کن تا از بنده های پاکت باشیم و راه امام حسین و اهل بیت رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم.

آمین یا رب العالمین...

یا حسین شهید




بازدید : 26 مرتبه | موضوع :
16
تاريخ : شنبه 5 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان پریسا

بارش برف پاییزی

 

بارش برف پاییزی

 

بارش برف پاییزی




بازدید : 39 مرتبه | موضوع :